ساده زیباست. -فقط ساده زیباست؟

یک چیزی راجع به خودم که تقریباَ تازه ازش مطمئن شده‌ام این است که واقعاً به رمز و راز نیاز دارم. رمز و راز به معنای کلاسیکش؛ مثل دامن چین‌دار دختر قرن نوزدهمی که وقتی می‌رقصد هزار پیچ‌وتاب می‌خورد. مثل داستان‌های بورخس. مثل غذاهای شرقی. نقش‌های غیرقرینه‌ی قالی. یا مثل صدای ویلن. مثل جنگل. کوه. مثل اسطوره. مثل هر چیزی که می‌توانم "باشکوه" توصیفش کنم.

نمی‌توانم عاشق هایکو نباشم، یا همینگوی دوست نداشته باشم. نمی‌توانم لباس‌های تک‌رنگ با برش‌های مینیمالیستی را دیوانه‌وار نخواهم. یا هر چیزی که صراحتاً خودش هست و نه هیچ چیز دیگر، مثل کفش‌هایی که بی هیچ چیز اضافه‌ای بی‌نهایت کفش هستند. دوست دارم در برابر هر چیزی که توانسته این طور بی‌ادعا زیبا باشد مبهوت شوم، اما آن چیزی که از جنس شگفتی است، چیزی از هیجان ذاتی با خودش دارد، آن چیزی که دیوانه‌ات می‌کند، دنبال خودش میکشدت و کاری می‌کند سرت را به دیوار بکوبی که آخه لعنتی چطور این جور زیبایی... یک همچین چیزی. قضیه فقط این است که زندگی هر روزه‌ی توی این مدرنیته‌ی دست‌چندمی*، یادم برده بود چقدر در جهانم به رمزوراز محتاجم. چقدر لازم دارم که گیج بخورم، و با تمام وجودم لابلای یک همچین چیزی گم بشوم.

*خیلی با تسامح به کار بردمش، بگذریم.

/ 2 نظر / 9 بازدید
مجتبا

واقـن

ناهید

"صورت بندی" یکی از بزرگترین تفاوتهای من و تو. و اینکه من نمی تونم یکی از رمانهایی که بی نهایت دوسش داری رو حتی به نصفه برسونم. قهرمانان و گورها. پست رو تا ته که خوندم یه نفس عمیق کشیدم که "آخیش. همینه. یه شکاف نیست. یه چیزیه که میشه اینجوری نوشتش"