I believed that I wanted to be a poet

همه‌ش داشتم لحظه‌های قشنگ و حال‌های خوبی را می‌نوشتم که از بودنشان در زندگی‌ام راضی بودم. حال بد نبود؟ قطعا بود. اما نمی‌شد که بنویسمش. حال خوب، آرام بود. فرصت می‌داد بنشینم به مزه مزه کردنش، به صورت‌بندی کردن و واژه یافتن. حال بد اما پسم می‌زد از خودم، از نوشتنم، از زندگی‌م. حال بد لپ‌تاپ را پرت می‌کرد تو دریا، پشت تخت. به جز این خیلی‌ها بودند که ]می‌تواند صرفا زاده توهم من باشد، ولی به هر حال[ این آدرس را باز می‌کردند ببینند کی این حال خوش تمام می‌شود پس. نمی‌خواستم حال بدم را با آن‌ها شریک شوم. از همه اینها گذشته نوشتن از حال خوب تنها سختی‌اش به دام کلیشه‌های زبانی نیفتادن بوده برای من، بقیه‌اش معمولا راحت بود. نوشتن از حال بد اما یعنی هزار لایه‌ای را پس بزنی که سعی دارند دلیل اصلی این ناراحتی را پنهان کنند، بعد ببینی چقدرش را جرئت داری بنویسی، بعد تصمیم بگیری که چقدرش را می‌خواهی منتشر کنی. کار سخت هم که توی زندگی‌م به اندازه کافی داشتم. خلاصه یک وقتی دیدم از این صفحه متنفرم. هیچ‌وقت ادعا نکرده‌م که اینجا تصویر کامل من است اما همیشه یک حال‌وهوایی از واقعیت داشته به هر حال. این دفعه اما خیلی گزینشی بود. دیگر دست و دلم به نوشتن همان هم نمی‌رفت.

موازی این، اتفاق دیگری هم داشت می‌افتاد. خیلی وقت بود که زبانم عوض شده بود. فعل‌ها را شکسته نمی‌نوشتم و حواسم به اسلوب نوشتار بود. از اینجا هم آمد که یکهو دیده بودم نمی‌توانم دو پاراگراف روان به زبان نوشتار بنویسم. متنی که قرار بود زبانش گفتاری نباشد قطعا زیادی رسمی می‌شد و پر دست‌انداز. بعد که شروع کرده بودم این جوری نوشتن توی در دشت هویج، طبیعتا مشکل همچنان برقرار بود. سعی می‌کردم بر تهوع غلبه کنم و ادامه بدهم بلکه اتفاق خوبی بیفتد. نیفتاد. زبان لعنتی پر دست‌اندازی که انگار هیچ جوری درست نمی‌شد. اگر این همه که ادعا می‌کردم برایم مهم بود باید تمرین می‌کردم و وقت تمرین کردن نداشتم و پس همین بود که بود. بعد آن تنفری که گفتم با این فکرها آتشش داغ‌تر شد. بعد از سر وریخت وبلاگم هم متنفر شدم. بعد خب دیگر ننوشتن ساده بود.

همه اینها برای خودشان ماجراهای بزرگی بودند ولی راضی‌م نمی‌کردند تا امروز که چیز جدیدی فهمیدم. درواقع نخی را که همه اینها را به هم وصل می‌کرد و این همه معنی به‌شان می‌داد پیدا کردم. یک وقتی بحثی بود درباره تفاوت زبان گفتار و نوشتار در فارسی، یکی به‌م گفت "خیلی وقته وبلاگتو نخوندم، ولی یادمه اونجا هم گفتاری می‌نوشتی، نه؟ اتفاقا خیلی تعجب کردم که یکی مثل تو این طوری می‌نویسه." این یک وقتی بود که من دیگر گفتاری نمی‌نوشتم، ولی آنجا داشتم حسابی طرف همین شکل نوشتن را می‌گرفتم. حرفش برایم کاملا مقبول بود اما دلم می‌خواست اگر قرار به دفاع کردن است از گفتاری نوشتن بیچاره‌ای که مظلوم واقع شده و خودم وقتی تنها بوده‌ام این همه توی سرش زده‌ام و این همه خودم را به خاطرش سرزنش کرده‌ام دفاع کنم. بله، نمی‌خواستم از چیزی دفاع کنم که خودم توش خوب نبودم. امروز که فکرش را می‌کردم فهمیدم چرا وقتی دیدم زبان نوشتارم این همه بد است، آن قدر حالم خراب شده بود. خب این برای من نقطه ترسناکی بود. من یک وقتی می‌خواستم نویسنده شوم. قرار نبود بزرگ‌ترین اثرم دفتر یادداشت‌های روزانه‌م باشد، پر از می‌خوام و نمی‌تونم و اگه و برم، که سال به سال می‌رود توی صندوق زیر ماشین تحریر. این وبلاگ تنها نقطه‌ دنیا بود که هنوز رویای نویسندگی من را به رسمیت می‌شناخت، وقتی حتی خودم هم آن رویا را دور انداخته بودم.

امروز صبح یادم به رویام افتاد و یک دل سیر برایش گریه کردم. به این که "نویسندگی یک کار تمام وقت است"، که آدم آگاهانه یا همین‌طوری در مسیر زندگی‌ش انتخاب می‌کند بالاخره، و انگار نویسندگی انتخاب اول من نبود. که من آدم چند معشوق داشتن و با همه هم خوش بودن نیستم انگار، نهایت هنرم این است که همان یک معشوقم به اندازه کافی وسیع باشد. که نویسندگی عزیز را به مسیر الان زندگی‌م که این هم به اندازه کافی عزیز است باختم یک وقتی. نمی‌‌خواهم تراژیک برخورد کنم، ولی خب نمی‌شود هم غمگین نشوم. آدم است دیگر. ماه را می‌خواهد.

/ 0 نظر / 24 بازدید