از دیشب یک تصویر خیلی قدیمی آمده توی سرم و رهام نمی‌کند. می‌نویسمش، بلکه بچسبد به اینجا و دست از من بردارد. 

کوچکم، هنوز مجبور نیستم بیرون که می‌روم روسری سر کنم. موهام باز است و لابلای درخت‌ها راه می‌روم برای خودم. درخت‌ها، بلند و قدیمی، توی یک فضای کرت بندی شده کاشته شده‌اند، با بالا و پایین کرت بالا و پایین می‌روم و از روی بعضی گودال‌ها می‌پرم. ساختمان قدیمی آن طرف درخت‌ها ایستاده برای خودش. حیاط یک بیمارستان خصوصی است اینجا، جایی در شرق تهران، که عموم را هر هفته برای شیمی درمانی می‌بردیم. بچه‌ها اجازه ندارند بروند بالا. من، تنها، با موهای باز زیر درخت‌ها لابلای تنه‌هایشان راه می‌روم و برای اولین بار، به مرگ عمویم فکر می‌کنم.ا

/ 2 نظر / 7 بازدید
عطیه

شقایق ، گذشته همیشه چیز ِ حال به هم زنی بوده ، مخصوصا وقتی هی داره توی حالت رژه میره ... مخصوصا وقتی ک یاد ِ مرگ خیلیا می افتی ، میفهمم ...