آن دم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و، من نتوانم

فکرش را که می‌کنم کسی هیچ‌وقت یادم نداده که باید خوش بگذرانم. برنامه داشتم برای انجام دادن کارهام، و زمان باقی‌مانده را خوش می‌گذراندم. اگر که زمانی باقی مانده باشد. هنوز هم در واقع همین است، یعنی عادت کرده‌م به این سیستم. شکیلا نه، مستقیم و غیرمستقیم از من یاد گرفته که این جوری نباید باشد. هر چند وقت یک بار می‌آید لابلای استیکرهای تمام‌نشدنی کارهام که چسبیده بالای تخت، یک استیکر می‌چسباند که "having fun" و می‌رود. این بار یکی دیگر هم چسباند که "living". ترسیدم رسما. فکر نمی‌کنم که دارم زندگی نمی‌کنم، اما چی می‌شود که از بیرون این جوری به نظر می‌رسد؟

*

کار را خانه نیاوردن برای این کاری که من می‌کنم چقدر ممکن است؟ این هیچی، کلا خستگی جسمی کار را خانه نیاوردن چی؟

/ 1 نظر / 12 بازدید