يادمه کلاس اول که بوديم تو تعطيلات عيد معلممون گفت که اگه دوست داريم يه خاطره از عيد بنويسيم. دوست داشتم. نوشتم:"...من و دختر عمه ام زری نيم ساعت مانده به سال نو تخم مرغ ها را رنگ زديم..." و حالا زری چند ماهه كه ازدواج كرده.

يادمه قبلا تابستونا كه ميرفتيم خونه ی خالم من و پسرخاله ام بوديم و يه انباری با يه عالمه اره و چوب كه امين باهاشون جادو می كرد. و من با دهن باز مجسمه ساختنای اونو نگاه می كردم. حالا امين كنكور داره و به جای مجسمه های چوبی اتاقش پر شده با كتابای تست. خدايا كی گذشت؟

/ 0 نظر / 2 بازدید