Out of my C.Z.-2

پی چیزی بودم که فکر می‌کردم میدانستم چیست: یک اسب سروته؛ وقتی باهاش روبرو شدم ولی شگفت‌زده‌ترین بودم.

سین گفته بود که توی یک پاساژ است، اسم خیابان را هم داشتیم ولی آن منطقه شهر پر از مرکز خریدهایی بود که هیچ کدام اسمی را که ما دنبالش بودیم بالاسرش نداشت. از در یکی بی‌نتیجه آمدیم بیرون و آن دست خیابان تابلوی Lucerna بود بالاخره. یک مرکز خرید معمولی با ویترین‌هایی که حتی مجبورت نمی‌کرد سرت را بچرخانی چه برسد به ایستادن، و راهروهایی با سقف کوتاه که قبل از اینکه درکی از عمق فضا پیدا کنی تمام می‌شدند. شاید هم این همه دافعه نسبت به زمینه نتیجه آگاهی‌مان از گنجی پسِ این راهروها بود، انگار کودکی که از شوق کادو کاغذ کادوی هرچند قشنگ را سریع پاره می‌کند یا عارفی که زخارف دنیا را به چیزی نمی‌گیرد. یک راهرو تمام شد و این بار به جای شروع یک راهروی جدید توی یک فضای باز نسبت به مقیاس ساختمان بودیم، آن سر این فضا یک راهروی دیگر بود. می‌خواستم بروم که دیدم سین ایستاده، ایستادم. سایه سقف بالا سرم نبود، سرم را بلند کردم و نفسم بند آمد. خطوط عضلات اسب، گردن کشیده‌‌ و آویخته‌ش، زبان بیرون آمده و گوش‌ها و دمی که به سمت جاذبه در راستای گردنش آویزان شده بودند. مرد روی شکم اسب راست نشسته بود. آن‌قدر مسلط و مطمئن که شک کردم اشتباه از من باشد، که شاید گول یک حقه بصری را خورده‌ام و گردن اسب را در جهت اشتباهی می‌بینم. مرد با دست راست پرچم کوچکی را صاف نگه داشته بود و با دست دیگر افسار خیالی اسب را چسبیده بود. کلاه‌خود و شنل و نگاهِ به روبرو، صحنه کامل بود. عجیب من را یاد یک کارت تاروت می‌انداخت که دبیرستان دیده بودم، شوالیه‌ای دن‌کیشوت‌منش با لبخندی بر لب در فضایی با رنگ‌های شاد و گرم، زیرش نوشته بود: احمق. همه چیزی که من می‌دانستم و منتظرش بودم "یک اسب سروته" بود، نه این همه داستان.

رابطه، سفر، دوری و نزدیکی، هر چیزی که پیچیده شده توی قالب امن یک کلمه و بعد هم با چند صفت یا عبارت توصیفی سعی کرده توهم شناخت ایجاد کند. کاری که همیشه کرده‌ام تا خیال خودم را راحت کنم از پس تصمیمی که گرفته‌م، راهی که دارم خودم را با سر می‌اندازم توش، برمی‌آیم. همه چیز تا وقتی امن است که با دیدن اسب سروته این همه مبهوت نشده باشی. "رابطه لانگ دیستنس با یک پیش‌زمینه عمیق چندساله در حالی که هر دو طرف آداب ارتباط از دور را بلدند"، می‌شود راهنمای گاردین برای چرنی گردی در پراگ که سکرین‌شات گرفته‌ی روی گوشیت. فقط به درد این می‌خورد که بدانی از کجا باید شروع کنی. ولی من همیشه عاشق داستان بوده‌م، نبودم؟

ادامه روز را با سین از ترس‌هام می‌گفتم. از ترس‌ها، و امیدهایم.

/ 0 نظر / 27 بازدید