یهو گفت: "اینا آدمو به مرگ تدریجی عادت می‌دن با این هی رفتن اومدناشون".

قلبم جوری ریخت انگار که سه تا پله را یک‌جا ندیده باشم. یک چرتی گفتم در جواب، قلبم ولی سر جاش برنمی‌گشت.

/ 1 نظر / 26 بازدید
.مهتاب

نوشته هاتو هننوز بد دوست دارم شقایق.