یه جمله‌ای داره می‌گه دردم اینه که نمی‌فهمم؛ همون.

قبل‌تر فکر می‌کردم همین که بدانم این همه حس ناکامی و سرخوردگی یک چیز صرفاً فیزیکی است و از هیچ واقعیتی غیر از بدنم نمی‌آید، همه چیز را حل می‌کند. حداقل این که طبق تئوری هر گ...ی هستم اقلاً آگاهم که هستم پس اگر بخواهم می‌توانم هم نباشم، قابل کنترل است. این طوری نیست اما. هیچ این طوری نیست. (بگذریم که آن تئوری هم احمقانه بودنش سر جای خودش روشن شد قبلاً). لعنتی می‌آید و جوری آدم را مال خودش می‌کند که انگار اصلاً جایش همان جا بوده همیشه. می‌فهمی فیزیکی بودنش هیچ چیز از واقعیت مجسمش کم نمی‌کند.

در نهایت، یاد می‌گیری که می‌آید و می‌رود و هر بار دلت را خوش می‌کنی به رفتنی بودنش. به خودت زمان می‌دهی که این بار هم بگذرد. بدش اما وقتی است که نمی‌گذرد. که مزمن می‌شود و خستگی اضافه می‌شود به همه‌ی چیزی که از قبل بود. خستگی از این همه [در مقیاس خودش] ابدی، بی‌معنی بودن "چیز"ی که محکومم تجربه‌اش کنم. من هیچ درد جسمی‌ای نمی‌کشم هیچ وقت، همه‌اش همین تلاطم‌های دیوانه است. وسطش که هستم فقط بالا و پایین کوبیده می‌شوم و دیگر کلمه خیلی مهم نیست؛ انگار همین کل واحد -هر چی که هست- زندگی‌ام است. الان که یک ذره بیرونم اما، می‌توانم بفهمم که حتی نمی‌توانم بگویم احساس و هیچ کلمه‌ی دیگری هم برایش ندارم و در بهترین حالت می‌شود همان "چیز". همین بی‌معنی‌ترش می‌کند باز؛ چیزی که این جور افسار زندگی‌ام را به دست می‌گیرد، که هر چی که هست تهش دارد یک واکنش احساسی شدید برمی‌انگیزاند، و هیچ جوری دلم راضی نمی‌شود احساس به حساب بیاورمش. نمی‌توانم مثل این واقعیت باهاش برخورد کنم که اگر کم بخوابم راحت‌تر عصبی می‌شوم و آن عصبی بودن فارغ از کم‌خوابی که دارد تقویتش می‌کند برایم به راحتی معنی‌دار باشد. همه‌ش هم به همین مزمن شدن برمی‌گردد طبعاً. وقتی سه روز است و می‌دانی می‌گذرد تکلیفش مشخص است؛ می‌گویی خب، پی‌ام‌اس. اما وقتی مجبور می‌شوی اسمش را بگذاری پی‌ام‌اس مزمن دیگر فرق می‌کند. قطعاً پی‌ام‌اسی نیست که حالا یک صفتی در توضیحش اضافه داشته باشد، یک چیز دیگر است به کل. همان طور که سرماخوردگی وقتی شد سه ماه، دیگر راحت سر تکان نمی‌دهی که سرما خورده‌ام.

بعد بدترش؟ بدترش این که نزدیکانم هم خسته می‌شوند. دیگر تقریباً توقع ندارم "شرایطم" را درک کنند، بس که خودم هم به سختی درکش می‌کنم.

/ 1 نظر / 22 بازدید
SUBSCRIBER

تو چقدر خوب می نویسی لعنتی.(متاسفم که باید ته جمله ام بنویسم لعنتی تا تعریفم واقعی به نظر بیاد و لوس نباشه.امیدوارم بعدها صقت بهتری به نظرم برسه)