بی اندیشه‌ای/ حیاط پشتی همسایه/ سبز می‌شود.

نشسته‌ام تو حیاط علوم تربیتی. نه جای همیشه‌م، یک جای متفاوت، یک سمت دیگر حیاط. مچ دست راستم بی‌دلیلی که بدانم درد می‌کرد، باند بسته‌ام و ساعتم به جای دست راست پیچیده دور مچ چپم. امروز احتمالا آخرین روزی ست که توی این حیاط نشسته‌ام.

یک ترم، هر روز یکشنبه‌ها، گاهی به نوشتن، گاهی به خواندن، گاهی به انجام تکالیف یا به هیچ کاری نکردن. آدم‌های این حیاط را -از دور- کم‌وبیش می‌شناسم، درخت‌هایش را بیشتر. بوی ناهار سلف و جای آب‌پاش چمن‌هاش را بلدم. نیمکت‌های راحت و ناراحتش را بدون امتحان کردن از هم تشخیص می‌دهم. این حیاط برای من جای مهمی بود. جایی بود که بعد مدت‌ها، توش تمرین تنهایی کردم.

تابستانِ گذشته بود. وقتی خواستِ دلم به تنهایی کردن بود، با سر رفتم توی دیوار. منی که عادت به مستقل تصمیم گرفتن و همه جوره برای خودم بودن داشتم همیشه. از یک طرف مختصات قبلی زندگی‌ام؛ نه دیگر مطلوبم بود و نه داشت به طور عملی جواب می‌داد. از طرف دیگر هر گزینه‌ای برای جایگزین کردن به نظرم غریب می‌آمد. تعادل زندگی‌ام به هم خورده بود. جایی نداشتم. مانده بودم روی هوا. واکنش دفاعیم شده بود بی‌قراری مدام برای این که تنها نمانم. نتیجه‌اش هم طبعا دلزدگی و احساس ناکامی پی در پی. "ترس از دست دادن"ِ همیشگی که فکر می‌کردم فراموشم شده در لباس هولناک جدیدی داشت خودش را نشانم می‌داد و نمی‌فهمیدم.

یک جایی این وسط‌ها توییتر آمد. - چشمی نبود گوشی نبود انتظاری نبود، خودم بودم و خودم. با خودم حرف می‌زدم. چیزهایی را می‌گفتم بدون این که لزوما به کسی، و دیگر محتاج نبودم کسی را بنشانم پای حرف‌هاییم که شنیده شدنشان برایم هیچ معنی‌ای نداشت جز دست یافتن به آن امنیتی که توی ذهنم نداشتم. - بعد حیاط علوم تربیتی آمد. کسی را نمی‌شناختم، کسی من را نمی‌شناخت. و اینجا حتی آن عطش بیان را هم نداشتم. شکل مریضش را این دوره اول توییتر تصفیه کرده بود. بیشتر توی دفترم می‌نوشتم. آن‌قدریش را هم که مانده بود و چیز مریضی توش نمی‌دیدم، بله، توییت می‌کردم.

*

امروز، در این جای متفاوتی که نشسته‌ام، ناگهان می‌بینم که چطور تغییر کرده‌ام. قرار متزلزل شش هفت ماه اخیر در پناه توانایی بازیافته‌ام، تنهایی کردن، برگشته به‌م. هزار چیزی که از هیچ کدام فعلا خبری ندارم هم حتما. جهانم دوباره دارد نظم آشوب‌‌بنیانی را که همیشه عاشقش بودم می‌سازد. بر قرارم دوباره. وه که معجزه مکان.

بعد از ک.م. مدت‌ها بود که این‌قدر عمیق معجزه مکان را لمس نکرده بودم. هیچ جای دیگر جهان این قصه نمی‌توانست این طور تمام و کمال برای من اتفاق بیفتد. نیمکت‌های ناراحتی که به خاطر سایه روشن نورشان انتخاب می‌کردم، درخت پرشکوفه بهار، زمین چمن سبز دورتادور حصار، آنتن وای-فای، راه‌های مورب، کاج‌های کوتاه سرکشیده به راه‌ها، آقای باغبان و بقیه‌ای که می‌شناختم و نمی‌شناختم، ساعت‌های شلوغی حیاط.

کجا جز این‌جا، کی جز این ماه‌های من.

/ 1 نظر / 22 بازدید
غریبه

اون قدر از دیدنِ پست جدید خوشحال هستم که قبل از خوندن کامل شون سریعا مراتب خوشحالیمو اعلام کنم، اونم دوتا! :)