خاله حوا مُرد.

این چند ساله اختلافات لعنتی خانوادگی فاصله‌ای بینمان انداخته بود که شاید کمبودش را چندان حس نکنم، حداقل نه بیشتر از شروع این اختلافات و فاصله‌ها. چیزی که پدرم را درمی‌آورد، به جز غمی که از دیدن شوهر و بچه‌هاش و مرور زندگیش به دلم می‌نشیند، شخص شخیص حقیقت مرگ است. قبرهای کنار همی که رویشان فاتحه می‌خواندیم قبلا چهار تا بودند، جالا پنج تاند. خاله حوا خواسته بود کنار پدرش دفن شود.

مراسم سوم تمام شده و همه خانه خاله میم هستیم. همه که معنی ندارد البته، هر چه که مانده ازمان. سکوت اذیتم می‌کرد. چند کلمه‌ای گفتم و شروع شد. بچگیش که من تا حالا چیزی ازش نشنیده بودم، سفره ابوالفضلی که بعد همه روز باغ و پیک نیک بودن انداخته بود، تخم کفترهایی که برای بچه‌ها کنار می‌گذاشت، شب تولد شکیلا و شوخی داییم و بابام، عاشورا تاسوعاهای شهریار و حلیم‌هایی که صبح زود خاله حوا می‌گرفت و میذاشت روی اجاق گرم بماند، هرچه که از گذشته‌‌های آدمی که یک وقتی روی این زمین زندگی کرده بود یادمان می‌آمد. همه خاطره‌ها مال سال‌ها پیش بود و رنگ و رویشان رفته. مال آن وقت‌ها که اگر قرار بود دور هم جمع شویم خیلی بیشتر از اینها بودیم، و آدم‌ها نه از قِبَل انتخاب طبیعت که از سر انتخاب شخصیشان از جمع خانواده کنار نکشیده بودند.  مرگ خاله حوا پایان رسمی دورانی بود که سالها پیش تمام شده بود.

یکی از دایی‌ها گفت که خب خدا رو شکر مراسم خوب برگزار شد، و چایی‌اش را که خنک شده بود یک نفس خورد.

/ 1 نظر / 25 بازدید
س

چرا هیچی نمینویسی؟ من هی میام چک میکنم... خوبی؟