شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

فانوس دریایی

یکی از همین کک‌های معمول افتاده بود به جانم که بروم ببینم پشت این تپه/ صخره/ دیوار چه خبر است. مشکل اینجا بود که دامن بلند دست و پا گیر پام بود و کفش‌های دو سایز بزرگ‌تری که با صندل‌هام عوضشان کرده بودم. یک دیواره تقریبا عمودی بود که به لطف ریشه‌های پیر و محکم درخت‌ها قابل صعود شده بود اما همین ریشه‌های محکم، پایین آمدنی، شده بودند تارهای فرتوتی که با هر قدمی زیر پام پودر می‌شدند. چندین بار سر خوردم و بارها چندین متر روی خارها کشیده شدم و خلاصه رسیدم پایین. کف دست راستم که هر بار موقع سر خوردن حائل هیکلم کرده بودم چند تا خار رفته بود. هر کاری کردم آخر سر دو تاش ماند همان تو. درد داشت طبیعتا. و بیشتر از درد، نفس اینکه یک چیزی زیر پوستم جا مانده که جایش آنجا نیست آزاردهنده بود. بابا یک تلاش مختصری کرد و بعد گفت "این اینطوری درنمیاد. باید بذاری خودش به مرور زمان دربیاد". مرور زمان هیچ جوره تو کت من نمی‌رفت.  مامان وارد عمل شد و با ناخن فشار داد و با سوزن سوراخ کرد و اشکم را درآورد و آخر سر بی‌خیال شد. بی‌خیال شد که، در واقع گفت "من نمی‌تونم درش بیارم ولی حتما یه راهی هست".

*

من هم مثل مامان یک "باید راهی باشد/ حتما باید راهی باشد/ که تا به حال به فکرمان نرسیده/ چه کسی این مغز را به من داد/ که می‌گرید/که می‌خواهد/و می‌گوید که هنوز امیدی هست/ و نمی‌گوید نه" بوده‌ام همیشه. هر قدر هم ضرورت شل کردن را لمس کرده باشم، هیچ وقت نتوانسته‌م دل بدهم به‌ش. یک عمر بی‌نتیجه خودم را سوزن سوزن کرده‌ام.

*

ده یازده روز بعد یک وقتی فهمیدم که خارها سر جاش نیست. طبعا نفهمیدم کی درآمده بود.

   + شقایق ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :