شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

تابستان-3

جزوه‌های پراکنده و نصفه نیمه این چهار سال را مرتب می‌کنم بدهم یکی که به دردیش بخورد. ته جزوه‌ها، هی نوشته‌های داستانی پیدا می‌کنم. چند تایی طرح و دو تا داستان که الان با این فاصله زمانی هنوز می‌توانم بگویم داستان‌هایی قابل قبول و -با کمی خوشبینی- حتی خوبی هستند. نمی‌دانم این ماجرا کی دست از سر من برمی‌دارد یا اصلا هیچ وقت برنمی‌دارد یا چی، ولی حقیقتش این است که هنوز نمی‌توانم بگویم من دیگر نمی‌خواهم/ نمی‌توانم نویسنده باشم.

بخش ناامیدکننده ماجرا اینجاست که هر وقتی در زندگی‌ام داستان می‌نوشتم با تقریب خوبی تنها بودم. حداقلش این که زندگی بیرونی‌ام خیلی شلوغ پلوغ نبود و وقتم را توی خودم می‌گذراندم. نه که منزوی باشم، صرفا وقت بیشتری برای توی خودم بودن داشتم. حالا این هم که می‌گویم ناامیدکننده از اینجاست که با آن شکل زندگی خوشحال نبودم، تنها عنصریش که دلم برایش تنگ شده همین نوشتنش است.

بعد این همه سال من هنوز چالش حل‌نشدنی‌م ترکیب عناصر مختلف سبک زندگی‌های مختلف است. زمان، واقعا می‌گذرد؟

   + شقایق ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :