شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

از شنیده شدن

این ماجراهای تا ده تیر تمام کردن که داشت شروع می‌شد می‌دانستم دارم برای یک دوره هر چند کوتاه سنگین فشرده با سر می‌روم توی کاری که دلخواهم نیست. ازش خواستم که از همیشه‌اش بیشتر باشد. یک جوری که خاطرم جمع باشد هر قدرم من کلافه و سگ‌اخلاق باشم یکی هست که همیشه مهربان است و همراه. عادت نداشتم یک چنین چیزی از کسی بخواهم. حتی نگفت "باشه"، مثل هر وقت دیگر. بعد ولی الان دارم می‌نویسم که بگویم چقدر دارم کیف می‌کنم. نه لزوما از این همه کِر شدن، از این خواسته‌ای که این‌طور دقیق و بی‌بروبرگرد مورد توجه قرار گرفته. چند روز دیگر همه‌ش تمام می‌شود، این حس خوب کاش توی سرم بماند ولی.

   + شقایق ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :