شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

دیدبان دروازه سوما

آنجایى که به طور کلاسیک اسمش "بحران" است که میگذرد تازه بحران واقعى شروع مى‌شود. زندگى که قبل از این پر از انگیزه بود -رد کردن این، همین دوره- حالا خالى مى‌شود و دیگران هم مشغول خالى خودشان هستند و باید سبکى مصیبت‌بار لعنتى را تنها به دوش بکشیش.

صبحانه را نمی‌چینم، چایى را می‌گذارم روى کترى بپوسد، پسته و بادام نمی‌شکنم براى ظرف روى میز و می‌گذارم هر کس هر قدر می‌خواهد مشغول خودش باشد. صداى تلویزیون را قطع می‌کنم. گندش اینجاست که دیده نمی‌شود. دیده نمی‌شوم. انگار این مدت هیچ وقت چایى خوش‌رنگ و تازه روى میز سفید هال نبوده که حالا نبودنش اتفاق دیگرى باشد.

ساعت محبوبم توى هیچ مغازه‌اى پیدا نمی‌شود؟ تاج‌بخش نمره‌هاى ابلهانه‌اش را رد کرده و معدلم خراب شده؟ بچه ها نمی‌توانند یک روز مشترک پیدا کنند جمع شویم ببینیم چى قرار است سر این پروژه بیاید؟ چرا این قدر رسپى بوکمارک کرده‌ام؟ چطور شد که دفتر جلدنباتى قشنگم خالى ماند؟ دچار مرض انتخاب نکردنم؟ سر تا ته به نظرم خالى اند همه. قبلش می‌توانستم هر کدام را به هزار بدبختى خودساخته زندگیم ربط بدهم و برایش داستان‌سرایى کنم. حالا همه را یک جا سر می‌دهم زیر تخت و فکر می‌کنم که قبلش چطورى زندگى می‌کردم که روزها انقدر کشدار نبود.

*

چه می‌دانم، صبر کردن را یاد گرفتم اقلا، امیدوارم.

 

پ.ن. این نوشته تا الان که خرداد است درفت مانده بود. همه چی عوض شده. این مرحله هم رد شده و بیماری تا حد خوبی از خانه رفته. گفتم پابلیش کنم که این ماه‌های این بین خالی خالی نمانده باشند، همین.

   + شقایق ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :