شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

همیشه با تمام وجودم رسما شهوت این را داشته‌ام که برایم/ به‌م/ درباره‌م نوشته شود؛ که مخاطب یا موضوع نوشته‌ای قرار بگیرم. بیشتر از همه هم شیفته مخاطب قرار گرفتن ام. گفتن ندارد، قطعا تعاملی که حول کلمات شکل بگیرد، با کسی که تا حد خوبی به خودم راهش داده‌ام، برایم پر از کشف و شهود است. این که فرصت داشته باشی یکی یکی حال هر کلمه را بپرسی و به حرفش گوش بدهی. ببینی از موجودیت موهومی که خودت هستی چی به جا مانده توی آن آدم و کدام بخش‌هاش را انتخاب کرده و سپرده به کلماتی که می‌داند تو می‌خوانی‌شان. یک خط حتی، مثل نوشته‌ی توی جعبه مدادرنگی. که بعد برداری آن کلمات را، و بچینی گوشه‌ای از تصویری که از خودت داری و نداری. حالا نه که این تصویر غیر از این شکل نگیرد، فقط این که من گوشه‌هاییش را که این طوری روشن می‌شود دیوانه‌وار دوست دارم. یک بارِ داستانی خوبی دارند این گوشه‌ها، "روایت" به جانشان آمیخته. بعد خودشان می‌آیند می‌شوند گوشه‌ای از روایت شخصی من. می‌شود بورخس. دیوانه‌کننده نیست؟ "شهوت" که می‌گویم دقیقا اینجا خودش را نشان می‌دهد.

بعد خارج از متن و در حاشیه، فرآیند خلق چنین نوشته‌هایی هم مجنونم می‌کنند. پتانسیلش را دارند بشوند یک پا متن برای خودشان، اگر –آءخ- سرنخ‌های عمدی‌ای ازشان در نوشته به جا گذاشته شود. زمان و مکان، هر چیزی از بیرون و درون که بشود اسم "فضا" رویش گذاشت. می‌شوم شخص اول روایت‌ اندر روایت اندر روایتی و برای خودم توی کلمات سیر می‌کنم.

*

کم پیش می‌آید از کسی خواسته باشم برایم/ به‌م بنویسد. وقتی خواسته‌ام یعنی بخش نامعلومیم دارد دنبال معنایش می‌گردد، یعنی به تکه‌های روایت آن آدم از خودِ آن زمانم نیاز داشته‌ام. تقریبا هیچ وقت هم در این موارد روایتم را آن جوری که خواسته‌ام با کلمات نگرفته‌ام. بعضی وقت‌ها کمین کرده‌ام از دریچه‌های دیگری جسته‌امش، با کیفیتی که دلخواهم نبوده، بعضی تکه‌ها هم همین‌طور خالی مانده‌اند. جای خالی هم که تکلیفش معلوم است، نمی‌شود به این سادگی به‌ش عادت کرد. می‌گذرد تا حفره شود. حفره که شد می‌شود ازش گذشت و آن بخش از تصویر را این شکلی قبول کرد. حفره هم -بله- موجودیت خودش را دارد.

   + شقایق ; ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :