شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

امروز پشت چراغ قرمز توحید خسته از بدمینتون و درگیر بحث کجا برویم چی کار بکنیم این دو سه روزی، گلی را دیدم و گرفتارش شدم. برگ‌های سبز پهنی که قوی به نظر می‌رسیدند و دست که می‌کشیدی نرم بودند در عین حال. ختم می‌شدند به برگ‌هایی قرمز، قرمزِ قرمز، از همان جنس. گل‌فروش گفت که گل‌هایش هستند. برگ‌های پایینی‌ش لکه‌های سیاهی داشت و مریض به نظر می‌آمد، اما سبزی زنده برگ‌های بالایی و آن قرمز دیوانه دلم را برده بود. برداشتم با خودم آوردمش خانه.

حالا از ظهر نشسته پشت پنجره، کنار قلمه‌های باقیمانده از گل ناز که کنار بوته جدیدی که مامان کاشته حسابی پا گرفته است. قرار است آفتاب روزهای کوتاه پاییزی را بگیرند، و برای خودشان لذت ببرند از زندگی.

   + شقایق ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :