شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

آن دم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و، من نتوانم

فکرش را که می‌کنم کسی هیچ‌وقت یادم نداده که باید خوش بگذرانم. برنامه داشتم برای انجام دادن کارهام، و زمان باقی‌مانده را خوش می‌گذراندم. اگر که زمانی باقی مانده باشد. هنوز هم در واقع همین است، یعنی عادت کرده‌م به این سیستم. شکیلا نه، مستقیم و غیرمستقیم از من یاد گرفته که این جوری نباید باشد. هر چند وقت یک بار می‌آید لابلای استیکرهای تمام‌نشدنی کارهام که چسبیده بالای تخت، یک استیکر می‌چسباند که "having fun" و می‌رود. این بار یکی دیگر هم چسباند که "living". ترسیدم رسما. فکر نمی‌کنم که دارم زندگی نمی‌کنم، اما چی می‌شود که از بیرون این جوری به نظر می‌رسد؟

*

کار را خانه نیاوردن برای این کاری که من می‌کنم چقدر ممکن است؟ این هیچی، کلا خستگی جسمی کار را خانه نیاوردن چی؟

   + شقایق ; ٦:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :