شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

نوار آبي

سر كلاس زيست نشسته بودم. داشتن حرف مي زدن. با هر كلمه اي كه مي گفتن من از كلاس دورتر مي شدم. پنجره باز بود. ياد پنجره هاي راهنمايي افتادم كه مي شد ازشون آبي آسمونو ديد. اما پشت اين پنجره يه ديوار بلند آجري بود و البته يه نوار نازك آبي از آسمون شهرمون!

   + شقایق ; ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :