شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

سر -اگر- به آسمان، پا -قطعا- بر زمین

رفته بودم مدرسه‌ی قدیم جلسه‌ی گروه پژوهش انسانی. اقتصاد و ادبیات و تاریخ بودند و منِ پژوهش شهری. قبل جلسه نشسته بودیم با معلم‌ها به حرف زدن، یکی از انتزاعی بودن مفاهیم علوم انسانی و سختی ارتباط برقرار کردن با آنها برای بچه‌ها و امکان تعریف کردن پروژه‌های بین رشته‌ای گفت. فا به من اشاره کرد که اتفاقا شهرسازی خیلی امکان خوبی فراهم می‌کند برای این جنس پروژه‌ها. گفت "اصن شقایق اومده که آدما رو وصل کنه به زمین". قلبم ریخت. همین بود دقیقا. اما من کی به اینجا رسیده بودم؟ منِ همیشه معلق بین آسمان و زمین، کی پایم را گذاشتم اینجا و صدا زدم که هی، بچه‌ها، اینجا را می‌بینید؟ زمین است و سفت است و چیز خوبی ست، بیایید بایستید رویش ببینیم آسمان از اینجا چطوری دیده می‌شود؟ که ببینیم این رو، روی همین زمین، چی‌ها می‌شود ساخت...

*

روز آخر جنگ به دنیا آمده. پایان یک دوره‌ی معلق بین زمین و آسمان بودن به زعم من. "خاک" حفظ شده بود و می‌شد دوباره پا گذاشت روش، می‌شد دوباره ساختش. به جز این "بازیافتن"، آدم‌ها عمیقاً از دست دادن را تجربه کرده بودند و من فکر می‌کنم از دست دادن پای آدم را وصل می‌کند به زمین؛ هر داشته‌ای انگار که یک بادکنک هلیم، و از دست دادنش یعنی کمی نزدیک‌تر شدن به زمین. او، روز آخر جنگ به دنیا آمد. زندگی کرد و عاشق کوه‌هایی شد که با آن هیبت اساطیری آن همه محکم روی زمین ایستاده‌اند و خودش -انگار در ستیز با طبیعتش- سر و پا در آسمان‌ها داشت. بیست و چند سالی گذشت و یک روز به خودش آمد دید با طبیعتش آشتی کرده؛ خاکش را بازیافته بود. یک شب منِ دیوانه را در آغوش لعنتی‌اش کشید و گفت "من اومده‌م روی زمین، می‌خوام زمینی باشم. می‌فهمی؟" ماه کامل بود آن شب؟ آسمان را ولش کن، ماه ما بودیم. کامل بود.

*

برای من این طوری است که تا وقتی آن بالا هستم فقط گیج می‌خورم. زمین می‌خواهم برای قدم برداشتن. تابستان پیش، من بالاخره ترسِ از دست دادن را که همه‌ی بودنم را مال خودش کرده بود رها کردم. مامانم همیشه می‌گوید گل شقایق باید توی خاکش باشد فقط، و بعد باد هر چه می‌خواهد برای خودش بوزد. که توی خاکش جایش امن است. من، خاکم را بازیافته بودم و ترسی نداشتم انگار. خودم نخ بادکنک‌هام را بریده بودم که بیایم روی زمین. پاهام را یکی یکی با تردید بلند می‌کردم و دوباره می‌گذاشتم روی زمین و هی شگفت‌زده می‌شدم از امینت زیر پایم. معلق نبودم دیگر، آرام بودم. تابستان پیش، یکی دو ماهی بعدتر، شروع کردم پژوهش شهری درس دادن.

***

جانور درونم آرام شده است/ تو با کدام زبان حرف می‌زنی؟

   + شقایق ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :