شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

یک ساعت با او می‌بودی هم بس بود. خیلی‌ها کنار او اصولا بیشتر از این دوام نمی‌آوردند.چون وقتی کنار او بودی مجبور بودی پا‌به‌پایش کار کنی، بدوی و زندگی کنی. با همان ریتم -که خیلی تند بود- و با همان اشتیاق -که خیلی اغراق‌آمیز و غیرواقعی به نظر می‌آمد- یعنی آدم با خودش فکر می‌کرد مگر قرار است چی بشود که این طوری بدوم دنبال چیزی و بال‌بال بزنم؟ ولی کاوه این کار را می‌کرد. شور زندگی کردن داشت. همان‌قدر که وسوسه‌ی مردن داشت.

 

بودن با دوربین؛ کاوه گلستان: زندگی، آثار و مرگ-حبیبه جعفریان

   + شقایق ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :