شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

contentment

اگنس را از کتابخانه بیرون کشیدم که امانت بدهم به کسی. سرسری ورقی زدم مبادا کاغذی یادداشتی عکسی که نباید، لایش جا مانده باشد؛ خوردم به یک تای ظریف گوشه صفحه‌ای وسط‌های کتاب:

نزدیک‌تر که رفتیم، نقاشی در برابر چشم‌های ما تجزیه شد به دریایی از نقطه‌های کوچک. خط و خطوط‌ها ناپدید شدند و سطح‌ها در هم روان. رنگ‌های روی تابلو مخلوط نشده بودند، مثل روی گوبلنی نقطه نقطه کنار هم گذاشته شده بودند. نه سفید خالص بود و نه سیاه خالص. هر تکه تمام رنگ‌ها را در خود داشت و تازه از دور، تصویر کاملی دیده می‌شد.

...

گفتم: "من اون مرد با ترومپتم، ولی هیچ‌کس آهنگی رو که می‌زنم نمی‌شنوه."

اگنس گفت: "همه می‌شنون. آدم که نمی‌تونه گوشاشو ببنده."

گفت: "خوشبختی را نقطه‌نقطه نقاشی می‌کنن و بدبختی را خط‌خط. وقتی تو می‌خوای خوشبختی ما رو توصیف کنی، باید یک عالم نقطه‌های کوچک درست کنی، مثل سورا. آن وقت مرم از فاصله‌ای می‌تونن ببینن که ما خوشبخت بودیم.

 *

بر خلاف بیشتر سفرهام، از این سفر نه فقط چند فریم دوست‌داشتنی که یک کل شناورِ منسجم و آرام در سرم مانده. به شمال نگاه می‌کنم، با فاصله، پر از نقطه‌های کوچک رنگی که هر کدام همه‌ش را با خود دارند، و می‌بینم که چه خوشبخت بودیم این چند روز.

   + شقایق ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :