شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

when did you lose your innocence?

بهار بود و بهارنارنج. هشت ساله بودم. دنیا امن و آرام بود. تمام تعطیلات را با دخترعموهام توی حیاط بزرگ عموم بازی کرده بودیم و بهارنارنج‌های حیاط همسایه را بو کشیده بودیم که خانه‌ی پسرعموی بابا بود. آقا ب. دخترعموهام گفتند برویم آنجا بهارنارنج بچینیم. توی حیاط عموم گل و برگ و علف زیاد چیده بودیم اما اصلا نمی‌دانستم بهارنارنج را هم می‌شود چید، فکر می‌کردم فقط برای بوی خوب داشتن و بعدا نارنج شدن است. بوی بهارنارنج را دوست داشتم. باهاشان رفتم. سلام هم کردیم. یک کم زیر درخت‌ها به بازی گذشت و بعد نوبت چیدن گل‌ها شد. من کوچک بودم، دستم نمی‌رسید، آن دو تا می‌چیدند و گل‌های سفید و خوشبوی نارنج توی دست‌های من بیشتر و بیشتر می‌شد. جا نمی‌شد. گفتم جا نمی‌شود. گفتند بریز تو جیبت. کمکم کردند بریزم توی جیبم.

مست بوی گل‌ها بودم که صدای آقا ب آمد. از روی ایوون داد زد: "های! چی کار می‌کنین؟" آن‌ها دو تایی فرار کردند. من هم گفتم لابد باید دنبالشان بروم. آمدم بروم، گل‌هایی که توی دستم بود ریخت زمین. زانو زدم و نشستم به جمع کردن بهارنارنج‌ها. آقا ب آمد گفت چی کارمی‌کردید؟ گفتم بهارنارنج می‌چیدیم. من نشسته بودم روی زمین. آقا ب ایستاده بود، کلی بلندتر از من بود. از آن بالا به من و گل‌هام نگاه می‌کرد. گفت "می‌دونستی به این کار می‌گن دزدی؟"...

بعد از این همه سال، حس آن لحظه را یادم هست. یادم هست که دلم خالی شده بود. که ناگهان هیچ چیز سر جای خودش نبود. هیچ جا امن نبود. تنها بودم. اشک‌هام آمده بود و من که معروف بودم به گریه-و بودن برای اولین بار نمی‌دانستم باید با اشک‌هام چه کار کنم. از روی غریزه سعی کردم پنهانشان کنم. سعی کردم رو به زمین، خودم را مشغول جمع کردن گل‌های باقیمانده نشان بدهم تا صورتم دیده نشود. گفت: "تو جیباتم که هست."

قرار این نبود. از دید بیست و یک سالگی‌م که نگاهش می‌کنم می ‎بینم با همه‌ی تجربه‌ای که نداشتم، دقیقاً حس می‌کردم فریب خورده‌ام؛ نه فریب دخترعموهام، که فریب جریان حوادث یا چیزی شبیه این را. هیچ فکرم نرفته بود سمت این که مثلاً آن دو نفر کجا هستند، یا حالا با من چی کار می‌کند، فقط احساس می‌کردم قرار نبود این طوری شود، که این وضعیتی که توش قرار گرفته‌ام اشتباهی است که جای اشتباهی‌ای نشسته‌ام. احساس می‌کردم همه چیز زیادی بزرگ است و من بین این همه چیزهای بزرگ گم شده‌ام. یادم نیست بعدش چی شد، فقط یادم هست که برای کسی تعریفش نکردم. نه برای دخترعموهام، نه حتی مامانم. آن‌جا توی آن حیاط فهیمده بودم که خودم هستم و خودم، و کلا معلوم نیست چی بشود، ولی هر چیزی که بشود باید خودم از پسش بربیایم.

*

حالا تقریباً هر باری که من-هیچ‌وقت بازی کرده‌ام، یکی آن وسط محکم و مطمئن گفته "من هیچ‌وقت دزدی نکرده‌ام"، و من تا آمده‌ام فکر کنم که من هم‌، یک لحظه دلم خالی شده و صدای آقا ب را شنیده‌ام که "تو جیباتم که هست".        هشت سالگی زود بود.

 

 

پ.ن. نوشتن این یادداشت با خواندن این نوشته شروع شد.

 

   + شقایق ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :