شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

داشتم جی‌میل دنبال یک چیزی می‌گشتم یهو یک نامه‌ی بی‌ربطی پیدا کردم از یک سال قبل همین موقع، چند روز پس و پیش. باورم نمی‌شود که آن دو پاراگراف را نوشته بودم و همان موقع همه چیز را به هم نریختم و هم‌چنان یک ماهی دیگر هم با فرسایش ادامه پیدا کرد ماجرا. دیوانه نبودم, عصبانی نبودم، مستاصل نبودم حتی، به معنی واقعی کلمه خسته بودم لابلای آن کلمات.

"تو هیچ وقت من و زندگی من را نفهمیدی. همیشه خواستی زندگی‌ام را در قالب فرم‌های شناخته‌شده‌ی خودت بریزی، محدودش کنی تا بفهمی‌اش. و همین طوری هیچ وقت آن چیزی را که واقعا بود نفهمیدی. من از این همه که با خودم و در خودم زندگی کردم خسته شده‌م. من دوست داشتم کسی بود که بی‌واسطه، بدون فیلترهای شخصی‌اش، ببیندم."

*

چقدر گذاشته واقعا، چقــــدر گذشته.

   + شقایق ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :