شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

با هــــــــم که می‌نوشتند و اصرار داشتند هم را بکشند...

نمایشگاه دیروز به خوبی و خوشی برگزار شد، و من بعد از یک روز تمام گیج خوردن هنوز مطمئن نیستم بتوانم بایستم نگاهش کنم.

نگرانیِ سر ساعت سه شان که نکند اصلا کسی نیاید و ذوقشان از اولین نفراتی که از زمین بازی به زور کشیده بودنشان و بعد هم ساعت شش و هفت که نمی‌شد یک لحظه بایستند بس که هر لحظه یک جایی کاری برایشان بود... چه خوشحالم که مطمئنشان نکردم از آمدن مردم، که حالا تصویر صورت‌های شگفت‌زده‌ی خوشحالشان هی توی سرم بالا پایین می‌پرد. شب موقع رفتنِ هر کدام تک‌تک ازشان می‌پرسیدم "خوش گذشت؟" -و حقیقتاً هم این از هر چیز دیگری برایم مهم‌تر بود، که در نهایت این ماجرا خوش گذشته باشد بهشان- و برق چشم‌هاشان اصلاً جایی برای جواب نمی‌گذاشت حتی.

هر کدام دقیقاً به شیوه‌ی خودش حضور داشت و زندگی کرده بود این روز را... شین، که هی با "بچه‌محل"هاش بالا پایین می‌پرید و هر چی کم بود می‌دانست بدود از کجا بخرد؛ گ که بالاخره توانسته بود خلاف میل مادرش یک روز تمام بیرون خانه باشد؛ آ که همان طور که بچه‌ها را راهنمایی می‌کرد چطور با خمیر و چسب چوب کار کنند برای تک‌تکشان با همان جدیتی که همیشه دلش می‌خواست توضیح می‌داد چطور از کاغذهای بازیافتی این خمیر را بسازند؛ میم که آن همه بالغ با نرسیدن فیلمش برخورد کرد و با خوشحالی نمایشگاه را نشان مادرش داد که به من گفته بود "درس همیشه هست، این تجربه‌هاست که هر کسی شانسشو نداره براش بمونه"؛ سین و نون که بین بچه‌های کوچک قلم‌مو به دست می‌چرخیدند و رنگی می‌شدند و ذوق می‌کردند؛ میم و میم که همان نقش متشخصی را که دوست داشتند، داشتند و با بزرگ‌ترها سروکله می‌زدند؛ ر که به دوست‌های مادرش سلام می‌کرد و با وجود "آخه چرا به اینا گفته بیان" می‌دیدم ته دلش حسابی ذوق کرده بود از حضورشان؛ و سین که برای به حرف خودشان پسرهایی که آمده بودند فقط اذیت کنند هم با حوصله‌ی همیشگیش خط‌‌های تا کردن کاغذ را نشان می‌داد.

آخر سر که داشتیم جمع می‌کردیم دیدم خودشان هیچ قلم‌مویی روی نقاشی دیواری نکشیده‌اند؛ همه‌ی دیوار پر از نقاشی بود و تصمیم گرفتند زیر تاریخی که من نوشته بودم یک چیز کوتاهی بنویسند. میم خ، که بر خلاف آن همه حضورش در طول کلاس‌ها تمام امروز نسبتاً ساکت بود، به نمایندگی از همه قلم‌مو را دست گرفت و جمله‌شان را با نارنجی روی زمینه‌‌ی سبز نوشت: "خواستن توانستنه". من؟ اشک. به قول ناهید، به معجزه‌های این شغل عادت نمی‌کنم.

   + شقایق ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :