شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

and, as a teacher

بچه‌ها و ماجرای نمایشگاهشان تمام من را پر کرده‌ است این روزها. سرشارم ازشان، به معنی واقعی کلمه. از وقتی رفته‌اند شورای محل و باورشان شده که کارهایشان قرار است یک نتیجه‌ی عینی داشته باشد آرام و قرار ندارند، به اضافه این که نمایشگاه و کارگاهشان هم نزدیک شده و همه چیز سرعت گرفته خلاصه. دفتر آبی‌ام که هی حوصله‌اش سر رفته بود، پر از نوشته شده حالا؛ لیست وسایل، سوال‌هایی که باید زنگ بزنیم بپرسیم، چیزهایی که باید چاپ کنیم و ابعاد و تعدادشان؛ شده پر از دست‌خط بچه‌ها حتی، خیلی وقت‌ها آمده‌اند کمکم و جای خیلی چیزهایی را که جا انداخته بودم پر کرده‌اند با نوشته‌هایشان. بیرون دفترم هم هر کس پی مسئولیتش را گرفته و دنبالش می‌دود، هر جا هم لازم باشد گوشه‌ی کار دیگری را می‌گیرد تا کار راه بیفتد. همه‌ی چیزی که تمام سال دنبالش بودم و نبود...

برای بار هزارم یادم می‌افتد که نتیجه‌ی عینی چقدر مهم است و چقدر جاهای این کلاس این را یادم رفته بود. بهشان حق می‌دهم که روزهای بحث و بحث و بحث آن همه خسته شده باشند و آن همه بی‌انگیزه، هر چقدر هم که بحث‌ها را دوست داشتند. برای خودم یادداشت می‌کنم که یک همچین کلاسی همیشه باید یک ماشین واحد که هر کسی یک چرخ‌دنده‌اش را بچرخاند، داشته باشد؛ یک چیزی که ببینندش، که همه‌شان را وصل کند به هم، و در عین حال نقش تک‌تکشان غیر قابل چشم‌پوشی باشد این وسط. که مثلا نشود ر یا میم جا بمانند و هیچ کس هم برایش فرق نکند، بیایند مثل این روزها بپرسند که نظرسنجی‌های ر و میم کی می‌رسد که بفرستندش کپی، که بعد قبل از کپی چهار نفری بنشینند پای کامپیوتر که همراه آن دو تا برگه‌ی نظرسنجی را ویرایش کنند.

*

حالا که می‌بینم این چرخ -هر جوری که بود- چرخیده، بالاخره می‌توانم خودم را هم پشت یکی از همین چرخ‌دنده‌ها ببینم. بالاخره، خودم را به عنوان معلمشان باور کرده‌ام.

   + شقایق ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :