شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

مگس

كنار پنجره ي اتاقم نشسته بودم و مي نوشتم كه صداي وزوز شنيدم. سرمو بالا كردم و يه مگسو ديدم كه ديوانه وار خودشو به توري پنجره مي كوبيد. انگار كه خشك شده باشم همون جا ماتم برده بود و تلاش بيهوده ي مگسو نگاه مي كردم. "يه تكوني به خودت بده!" مگس همون طور خودشو به توري مي زد. "همش لم دادي يه گوشه و يا مي خوني يا مي نويسي!" مگس هنوز داشت سعي مي كرد. اصلا مگه كار ديگه اي هم داشت؟ "اين اتاق چي داره مگه كه اين طوري چسبيدي بهش؟" مگس مي خواست بره بيرون. "پاشو وقتشه! تو مي توني!" مگس ديگه حركت نمي كرد. خسته شده بود از اين همه تلاش بي خودي. از لاي سوراخ هاي توري آسمونو نگاه مي كرد. پا شدم و لاي توري رو باز كردم. مگس معطل نكرد. سريع پرواز كرد و رفت. من هم نشستم سر جام. دفتر مو بستم و از لاي سوراخ هاي توري آسمونو نگاه كردم...

   + شقایق ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٥
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :