شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

از نداشتن‌ها

یک عمر بر من گذشته انگار از روزهای کیف سنگینِ بله که دارم که همه جا با خودم می‌کشیدمش، به هوای این که شاید یک نفر مفتول بخواهد مثلاً و چون من مفتول همراهم ندارم وابماند. حالا یک سالی هست که همه‌ش شده یک کیف کوچک تپل که کار این ور و آن ور بردن پول و کارت و چند چیز ضروری دیگر را یک جا برایم انجام می‌دهد. هر بار هم که می‌خواهم پول خرد دربیاورم کلی معطل می‌شوم اما می‌دانم فعلا خیال عوض کردنش را ندارم؛ این خرده‌ریزها کیف پول‌های واقعی را قلنبه می‌کنند اما این کیف، تپلی در ذاتش است خوشبختانه.

این چند چیز ضروری دقیقاً از منی می‌گویند که از بله که دارم تا اینجا این همه عوض شده. حالا هر چیزی که توی این کیف کوچک هست، به طور معمول به کارم می‌آید و نبودنش لنگم می‌گذارد؛ کاغذی که اگر مجبور شدم دوبله پارک کنم شماره‌تلفنم را بنویسم رویش و بچسبانم روی شیشه‌ی ماشینی که پشتم مانده یا بشود یادداشتی روی میز کافه برای کسی که میز را جمع می‌کند، و نمک برای سیب‌‌زمینی‌های همیشه بی‌نمک بوفه مثلاً. بی که بنشینم لیست بنویسم از نیازهای احتمالی، هر کدام یک وقتی خودشان را نشان دادند و من هم جوابشان را گذاشتم یک گوشه‌ای توی کیف کوچک تپل.

*

منی که این عمر برش گذشته، هنوز هم -البته- خوشحال می‌شود که غیرمنتظره‌ترین‌های ممکن را همیشه همراه داشته باشد و نگاه شگفت‌زده‌‌ی شاد کسی را که لازمش داشته ببیند، اما می‌داند هم که کیف سنگین ستون فقراتش را خسته می‌کند و بالاخره یاد گرفته‌ انگار که مسئول بی‌مفتول ماندن جهانیان نیست. که اگر یک تار ابرو از جای اشتباهی‌ای درآمده بود، معمولاً می‌شود برای برداشتنش تا خانه صبر کرد.

   + شقایق ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :