شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

هنوزم، همیشه،___وقتی اومدی منو بیدار کن.

اردی‌بهشت‌ها من دیوانه می‌شوم. خوابم کم می‌شود، پر از شور می‌شوم، پر از تردید و پر از یقین، عاشق می‌شوم. حریص‌تر می‌شوم از همیشه، برای زندگی کردن. به همه چیز از اول فکر می‌کنم، تصمیم می‌گیرم یک کاری بکنم بعد از مدت‌ها رخوت زمستانی. اگر دلیلم را نداشته باشم البته، همه‌ی اینها می‌خورد تو دیوار و فقط آرام می‌میرم. 

حالا هنوز زمستان خودش را جا نینداخته، انگار اردی‌بهشت شده باشد وسط این زمهریر شب‌ها پنج درجه زیر صفر. دلیلم؟ معلوم است که دارمش. سوز که از پنجره می‌آید انگار خود خود نسیم اردی‌بهشت و به سرم می‌زند که بروم تا کمر از پنجره آویزان شوم بیرون.

کاغذهای رنگی می‌چسبانم بالای تختم، زیر هم که مرحله مرحله پیش ببرمشان. ایمیل‌ها را از درفت‌ها درمی‌آورم. شروع می‌کنم نوشتن توی دفترم باز. کورس‌ها را زیرورو می‌کنم. غصه‌ی معلمی بی سر و دمب و اشکمم را نمی‌خورم و به ترم جدید فکر می‌کنم، به از اول درستش کردن. دست دوستی‌های عزیز یک گوشه کزکرده را می‌گیرم، آرام آرام، راه می‌روم کنارشان. سازدهنی‌ام را صدا می‌کنم.

دیگر یاد گرفته‌ام که این وقت‌ها اگر خودم را ایگنور کنم فقط هی حالم بدتر و بدتر می‌شود. باید بلند بلند حرف بزنم. باید روبرو شوم با خودم، باید خودم را به رسمیت بشناسم. سخت است؟ هست. می‌گویند افسردگی راحت‌ترین حالت است برای ذهن، من افسردگی را ترجمه می‌کنم رخوت، خوش نمی‌گذرد اما راحت است. نمی‌فهمیدم هی، که ذهنم خسته شده از ده باره مرور کردن فکت‌ها بی که تحلیل جدیدی رویشان بیاید. حالا که نوشتمش، حالا که حل‌نشدنی نیست، آخ، ناگهان اردی‌بهشت شده اینجا.

   + شقایق ; ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :