شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

پنجشنبه قراره با بچه‌های کلاسم بریم تو شهر، تو محله‌ی یکی از گروه‌ها. زنگ زده‌م ماجرای رفت‌و‌آمد رو با خانوم مسئول پژوهش هماهنگ کنم، و بهش می‌گم که به یکی از بچه‌های گروه هم بگه که به من زنگ بزنه. می‌گه باشه و بعد یهو می‌گه "نمی‌شه برا س (یکی از اعضای گروه) یه‌کم کار اضافه تعریف کنین؟ همه‌ش تو مدرسه حوصله‌ش سر می‌ره. زنگایی که معلم ندارن میاد تو دفتر من می‌شینه ایده می‌ده که درودیوارو تغییر بدیم".

- یه لحظه س رو تصور می‌کنم، تو جمع هم‌کلاسی‌هاش، نمی‌شه گفت که دوستی داره. از همون اول حواسم رو متوجه خودش کرده بود؛ بی‌نهایت پیگیر، بادقت، و –بله، طبیعتا- پر از وسواس. تابستون تو دمو طرحی کشیده بودن از یه محله‌ی تخیلی، و ازشون خواسته بودم تا جلسه‌ی بعد یه کمی بهش فکر کنن. اون جلسه‌ی بعد با یک نقشه‌ی دقیق رو آ3 با مقیاس مشخض اومده بود؛ گویا نشسته بود به از باباش مقیاس یاد گرفتن تا بتونه نقشه‌شو درست بکشه. جلسه‌ی پیش که برنامه‌ی جلسه‌ی بعد رو گفتم، فقط یکی از سه تا گروه واقعا مشتاق بود که محله‌ش رو معرفی کنه. و من می‌دیدم س رو که وسط گروهش داره دست‌و پا می‌زنه تا متقاعدشون کنه این کارو بگیرن. اون‌های دیگه مشخصا نمی‌خواستن، و مدرسه‌ی برای فقط یه گروه و یه بار بیرون رفتن هم به سختی اجازه‌ داد بود. بلافاصله اضافه کردم که اگه کسی از گروهای دیگه هست که دلش بخواد تو این برنامه با این گروه همکاری کنه بیاد به من بگه. و س رو دیدم که در آن یه نفس راحت کشید. -

خانوم مسئول پژوهش که این حرف رو می‌زنه، یهو همه‌ی اینا از ذهنم می‌گذره؛

نگرانشم.

   + شقایق ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :