شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

/پرده-از درفت ها/

یک وقت‌هایی آن‌قدر که هیچی نداری، یک چیزی را برمی‌داری عَلَم می‌کنی، فقط برای سروایو کردن. فقط برای این که وقتی به خودت فکر می‌کنی، آن آدمی که هیچ چیزی برای فکرش را کردن و لبخند زدن ندارد نباشی. نمایشنامه‌خوانی از اینجا درآمد. بابا نبود و هر روز صبح من باید شکیلا را می‌گذاشتم مدرسه و توی راه نمایش رادیویی گوش می‌دادم. بعد کم‌کم فکر کردم شاید بشود دور هم با هم نمایشنامه بخوانیم، با خودم آرزو کردم شاید فلانی هم بیاید و می‌دانستم نمی‌آید. یکی دو هفته بعد توی پنج دقیقه برای چندتاشان گفتم که دوست دارم نمایشنامه بخوانیم، حتی به طرز باورنکردنی‌ای برایشان توضیح دادم که برایم مهم و معنی‌دار است این ماجرا. کلی استقبال کردند.

بعدش که آن ماجراها پیش آمد و دیدم اولین نمایشنامه را بی من خواندند و "خودش پیش آمد" درست همان طور طبیعی که ایده‌آل من بود، خالی شدم. خالی شدم چون همین چیز بی‌اهمیت، همه‌ی آن چیزی بود که داشتم و این هم بی من می‌توانست موجودیت داشته باشد و خوب و کامل هم باشد. و بعدش که هیچ فهمیده نشدم -درست از جایی که می‌خواستم فهمیده شوم- و آن جور عصبانی شدم از آن همدردی‌ که بر مبنایی بود کاملا بی‌ربط به چیزی که به خاطرش آن همه ناراحت بودم، بعدش که داشتم تنها و خشمگین برمی‌گشتم خانه، برایم مسلم بود که من دیگر ربطی به این نمایشنامه‌خوانی ندارم. سرباز شکست‌خورده‌ای توی قطار برگشت که می‌دانست دیگر نمی‌تواند این تنها پایش را دوست داشته باشد.

 

بعد از این ماجراها چندتایی هم نمایشنامه خواندیم، اما هیچ کدام آنی که می‌خواستم نبود. این "آنی که می‌خواستم" هم مسلما هیچ چیز مشخص و دانسته‌ای نبود، صرفا تمام که می‌شد می‌فهمیدم که این چیزی نبود که می‌خواستم. این که یک نفری که قرار بود بفهمد و نفهمیده بود چرا این ماجرا برایم مهم بوده حالا که تمام شده نگاهم می‌کند که ببیند خوشحالم یا نه هم بیشتر حرصم را درمی‌آورد.

مرد: یه بار دیگه هم دیدمت. توی خونه. توی اتاق. شب بود. لخت بودی. لخت و آرایش‌شده. خودت رو توی آینه نگاه می‌کردی. از نزدیک. گریه می‌کردی.

به خودم نگاه می‌کردم، از زاویه‌ای که او مرا می‌دید، به خود ناقص شده‌ام، ناقص‌مانده‌ام، و دیگر هیچ چیز آنی که می‌خواستم نمی‌شد.

 *

حالا چی شد این‌ها را گفتم؟ هیچی. به این فکر کردم که آنها باز هم نمایشنامه خواهند خواند، بی من طبیعتا، و همه چیز مثل همان اولی که بی من شروع شد بی من ادامه پیدا می‌کند و خوب و کامل هم هست برای خودشان. یاد این افتادم که چقدر از پروسه‌ی تقسیم نقششان بدم می‌آمد، از جدی نگرفتن خود بازی و به جایش این همه جدی گرفتن مقدمات مسخره‌اش. یاد آن باری که داشت گریه‌ام می گرفت بس که حس می‌کردم دارند نمایشنامه را قصابی می‌کنند وسط شوخی‌های بی‌ربط. یاد آن باری که پشت فرمان بودم و امیرآباد را می‌رفتیم، که می‌دانستم با این که همه چی "جور" به نظر می‌رسد نباید هیچ چیز را آن‌قدرها هم جدی‌ گرفت.

 


مرد: فکر می‌کنم آدم عشق رو فراموش می‌کنه.

سکوت.

زن: شاید آدم احساس درد رو وقتی دیگه زجر نمی‌کشه فراموش می‌کنه.

 

آن سکوت را یادم هست. خودم را، یادم هست؛ وقتی که این جمله‌ی آخر را می‌گفتم. 

 

[دیالوگ ها از لاموزیکا دومین]

   + شقایق ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :