شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

قسم به رویا، هنگامی که به قدر یک جهان جاان می گستراند

جهانم تو این تابستون، از یه جایی به بعد، کاملا حول یه نقطه می‌چرخید، رو یه نقطه متمرکز بود؛ تمام وقتم، تمام ذهنم، تمام زندگیم. همه چی آروم بود و در تعادل، سر جاش، رو همون یه نقطه. این همه انرژی رو فقط و فقط یه نقطه دقیقا چیزیه که باعث می‌شه وقتی به این تابستون فکر می کنم این همه چگال باشه تصویرم. و این گسترش شگفت‌انگیزِ این انرژی تو همه‌ی سطوح زندگیم، بی که ذره‌ای از غلظتش کم بشه تو این گسترش... راضی ام.

حالا بعد از این زندگی عجیب غریب، به نظر وقت ارتباط با جهان بیرون میاد و راه دادن عناصرش و پخش کردن وقت لعنتیم بین همه‌ی چیزای دیگه که مهمن و باید هم مهم باشن؛ کار، دانشگاه، دوستا. اولش نگران بودم واقعا، که حالا چی می‌شه، که نمی‌خوام مثل قبلنا چندین نقطه داشته باشم و انرژیمو روشون پخش کنم و از اون همه غلظت خبری نباشه دیگه. الان اما حس بدی ندارم واقعا. حس نمی‌کنم قراره از غلظتِ چیزی کم شه. به اندازه‌ی تمام اون تک‌کلمه‌هایی که فضای چندین روز زندگیمو با غلظت روانی‌کننده‌شون تعریف می کردن، دقیق و بدیهیه الان برام، که هر کاری بخوام بکنم هر طرفی بخوام پخش شم تاب بخورم بچرخم بمیرم هر چی، تهش، -بله- یه نقطه‌ی ثابت دارم.

   + شقایق ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :