شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

I have a d r e a m

دریاچه‌ی بزرگ نئور، روبروم گسترده‌ ست. مهتاب، یک شب قبل از ماه کامل، پهن شده رو سطح دریاچه. باد میاد. باد و باد و باد. کنار آتیش، از بین دودی که کاملا احاطه کرده وجودمو، سعی می‌کنم فکر کنم. که چی اشتباهیه. چی کمه. چی می‌خوام من. چیه ماجرا کلا. جواب هر سوالی، هیچی‌ه. و این هیچی عمیق و گسترده ست. این هیچی عایق اساسی‌ایه که داره منو از جهانم جدا می‌کنه. از خودم جدا می‌کنه. می‌دیدم که نمی‌تونم تو چیزی غرق شم، فرو برم، و خودمو بسپرم بهش، و الان می‌بینم که چون این هیچی منو احاطه کرده بوده. اما راه رهایی ازش رو نمی‌دونم، نمی‌بینم. یهو شروع می‌کنم حرف زدن: من به "حماسه‌ی زندگی روزمره" ایمان داشتم. من به امکان "جاری شدن در لحظه‌های نابِ بودن" ایمان داشتم. من به همه‌ی این لحظه ها معتقد بودم چون بلد بودم توشون "باشم". الان اما نمی‌تونم خودمو تو هیچی رها کنم، نه تو این مهتاب لعنتی، نه تو کاری که می‌کنم، نه تو آوازی که می‌خونم، نه تو راهی که می‌رم، نه تو هیچی. همه چی هست و منم هستم. جدا جدا. نه حتی تو این اشکی که نمیاد. و ناگهان دقیقا اشکه که میاد. بعد از این همه وقت. و اشک تو آغوش دوست نجاته.

بعدتر، وقتی تو کیسه خواب دراز کشیده‌م، دور از آتیش از سرما می‌لرزم و به صدای بادی که به چادر می‌کوبه گوش می‌دم، ناگهان یه تصویر هست که می‌تونه آروم بخوابوندم. تصویری که از رویاهای چندین سال پیشم بیرون کشیده خودشو. یه تصویر که می‌تونه بهم تلقین کنه فردا واقعا روز دیگری ست، و چشمامو فکرامو دهنمو ببنده. به خودم نهیب می‌زنم که زیاد روش حساب نکن، محتاط باش، از این شر و ورا. و می‌خوابم.

 

فردا، هنوز مثل چیزی که از خودم می‌شناسم نیستم، اما می‌بینم که اون دیوار عایق نفوذناپذیر بین من و جهان اطراف برداشته شده. می‌بینم که می تونم بی‌واسطه با جهانم روبرو بشم دوباره. و حالا، الان که چند روزی گذشته و دوباره تهرانم، می‌بینم که هنوز قدرت رویاپردازی دارم. که باز می‌تونم تو یه رویا غرق شم. گسترشش بدم. و خیالم راحته، وقتی بتونم تو انتزاعی‌ترین چیزی که برام معنی داره غرق بشم، تو همه‌ی اون چیزای عینی‌تر که برام اصیل‌ترن هم می‌تونم. حالم بهتره.

 

پ.ن.: خیلی وقته که جودی نیستم، بلدم رویام رو مثل یه رویا دوست داشته باشم. بلدم به احتمال عملی نشدنش فکر کنم. بلدم تو لذت رویا بودنش نفس بکشم. بلدم تا یه حدی از واقعی شدنش نترسم. بلدم باهاش مث یه رویای واقعی برخورد کنم اساسا. این رو گفتم، از جهتِ "خیالت راحت".

   + شقایق ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :