شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

-جایی اوایل ترم چاهار، دانشکده‌ی هنرهای زیبا، من اینجا دوست‌هایی دارم.-

دوست‌هایی که وقتی اعصاب خسته از فشارهای بی ربط به همِ از بخت بد هم‌زمان شده‌ام را ناگهان از وسط کلاس بیرون کشیده‌ام، کیف و ژاکتم را دست گرفته‌اند و می‌آیند دقیقا همان جایی که از دنیا قایم شده‌ام. یکی‌شان می‌گوید "دیدین اینجاست"، و من لبخند می‌زنم. می‌پرسند چاییِ سیب دارچین می‌خواهم یا کارامل، و آخرش به جای هر دوی این ها چیپس و ماست می‌خوریم. نشسته زیر آفتاب بی‌رمق و باد سرد زمستانی، استاد احمق بی‌ادب به کفشمان، به صدایی که زیر طاق ژوژمان اکو می‌شود و می‌پرسد هنرها اینجاست و آیا درست فرود آمده است یا نه، می‌خندیم.

 

 

   + شقایق ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :