شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

یهو انگشتاشو از رو پیانو برداشت. آخرین نت تو هوا ول شد. شروع کرد انگشتاشو تو هوا تکون دادن به دنبال جمله‌ای که به زبونش نمی‌اومد. آرشه تو دست من آویزون مونده بود منتظر جمله‌ی لعنتیش. یهو شروع کرد:‌ "تو اصن ریتمو نمی‌فهمی." کلماتش، به اون لهجه‌ی مقطع ارمنی، یکی یکی خوردن تو سرم. "تا وقتی این ریتمو نفهمی هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم."

من؟ من هنوزم ریتم نمی‌فهمم. من هیچ وقت ریتم نفهمیدم. یا تندتر بوده‌م یا کندتر، یا جلو بوده‌م یا عقب. اون موقع؟ هه. اون موقع فقط گریه کردم.

   + شقایق ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :