شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

دستهایم را در باغچه میکارم

تو همه بحثا طرف عدم خشونتو می‌گیری، طرف کینه نداشتن رو، طرف منطقی بودن رو. و یهو می‌رسی به اینجا که ری.دم تو اون منطقی که نمی‌شه باهاش یه دیالوگ برقرار کرد با اون آدمی که منطقش قدرتشه.

برای دومین بار، رو صندلی‌های مرکز امنیت اجتماعی حر نشسته‌ی و سعی داری که بفهمی دقیقا چرا. دختر ظریفی آروم گریه می‌کنه، چیزی نداری که بهش بگی، می‌دونی که گریه‌ش از نگرانی نیست که بخوای بگی نگران نباشه، بغلش می‌کنی و باهاش اشک می‌ریزی. دستاشو محکم تو دستت می‌گیری تا کمی آروم شه، و همین. می‌ری دوباره می‌شینی سر جات و دیگه حتی تلاشی نمی‌کنی که بفهمی چرا اینجایی. اشکات میاد و می‌دونی این دفعه دفعه‌ی پیش نیست که شاخ شی براشون، این دفعه می‌دونی از چی داری اشک می‌ریزی. یکی دیگه میاد تو رو بغل میکنه. اون قدر تو بغلش آرومی که حتی براش حرف می‌زنی، می‌گی اشکت از چیه. می‌گه میخواد بره، که دیگه سی سالشه و نمی‌خواد برا درست شدن چیزایی که درست نمی‌شن اینجا بمونه. می‌گی که چرا نمیخوای بری و برنگردی. دیالوگ تموم می‌شه. دختر دیگه‌ای دوربینشو درمیاره و یواشکی چند تا عکس می‌ندازه، رو به لنزش وی نشون می‌دی، دوسش داری.

مامانت میاد دنبالت، شروع می‌کنه با اون صدای محکم قشنگش براشون سخنرانی کردن و محکومشون کردن، آروم تو گوشش می‌گی که ولشون کن مامان من، نگا کن این قیافه‌ی سنگی کثافتشونو، خودم جرشون میدم، بیا بریم. زیر تعهد لعنتی مطابق قوانین نظام رفتار میکنم رو امضا می‌کنی، و قبل از اینکه بری آروم به دختر دومی می‌گی که براش آرزو می‌کنی بتونه بره و برات آرزو کنه که بتونی بمونی، و میای بیرون.

تو پله ها، مامانت بهت می‌گه: "ولی اون چیزی که تو گوشم گفتی ادبیات تو نبودا." تو دلت می‌گی که ری.دی به ادبیاتت که از پس بیان خشمت برنمیاد. توی توی دلت می‌ری.نی به خودت که نمی‌تونی از پس خشمت بربیای.

   + شقایق ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :