شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

ما همسرایان لالیم...

سر خسته‌م رو چند ثانیه تکیه می‌دم به شونه‌ش، بلکه کمی آروم بگیره. دستشو از پشت گردنم رد می‌کنه و می‌ذاره رو اون یکی شونه‌م. از تو آینه فقط یکی از چشمای راننده معلومه، همون یه چشمشو می‌بینم که یه لحظه به ما خیره می‌شه.

حرف برا گفتن زیاده و ترافیک سنگین. راننده گوشیشو درمیاره و یه قراری رو برای چل دیقه بعد هماهنگ می‌کنه، تلفنو که قطع می‌کنه بکگراند گوشیشو می‌بینم، عکس "آقا". نگاهاش از تو آینه ادامه داره. آروم می‌گم که این نگاها دیگه داره اذیتم می‌کنه. می‌گم که احساس امنیت نمی‌کنم. می‌گه من اینجام بابا. راننده آینه‌ش رو روی ما تنظیم می‌کنه، حالا هر دو چشم و بخشی از بینیشو می‌بینم. می‌خوام بگم دقیقا همین که تو اینجایی این نگاها رو انقدر تهدیدکننده و آزارنده کرده‌ن الان. چیزی نمیگم اما . سرمو دوباره می‌ذارم رو شونه‌ش و برمی‌دارم. آینه یه بار دیگه بیشتر تنظیم می‌شه، این بار تقریبا تمام صورتشو می‌بینم. دلم نمی‌خواد به لجبازی تبدیلش کنم تو ذهنم اما تمام سلول‌هام فریاد می‌زنن که اگه این آدم می‌خواد این دست از دور شونه‌ی من برداشته شه پس باید تا آخر راه همین جا بمونه.

دیگه به آینه نگاه نمی‌کنم، حکیم با تمام ماشینا و آدما و خستگیاش از جلو چشمام رد می‌شه. چشمامو می‌بندم و سیاهی جاشو می‌گیره. باز می‌کنم و دوباره از تو آینه خیره شده به ما. سعی می‌کنیم پیش خودمون به خنده شوخی بگذرونیمش که آقا برعکسش کن دو ثانیه خیابون یه ثانیه به ما و اینا. یهو می گه "آقا یه کم با فاصله بشین، ماشین من پلاکشو یادداشت می‌کنن." دستشو با تردید برمی‌داره و می‌ذاره رو پام، می‌گه "عجب". راننده ادامه می‌ده که "اینجا فضای عمومیه، این کارا که برا فضای عمومی نیست. من نمی‌دونم نامزدین دوست دختر دوست پسرین چی این، ببرین اینا رو برا فضای خصوصیتون" آتیش تو دلم روشن می‌شه. می‌گم آقا من حس می‌کنم داره بهم توهین می‌شه. منظورتون چیه که این کارا؟ اینکه دستشو گذاشته رو شونه‌ی من چه کاراییه دقیقا؟ انگار نه انگار که سوالی پرسیده‌م باز می‌گه "فکر می‌کنن من از شما پول زیاد گرفته‌م سوارتون کرده‌م این کارا رو کنین این دو نفر دیگه هم از خودتونن". اون دو نفر دیگه هیچ به روی خودشون نمیارن که چی داره گفته می‌شه تو روشون. " من خودم منکراتی ام، بخواین کارتم نشونتون می‌دم" توم از خشم می‌لرزه، سعی می‌کنم لحنم محکم بمونه اما، آقا من فکر نمی‌کنم کار اشتباهی کرده باشیم که شما بتونین این جوری صحبت کنین. واقعا حس می‌کنم که داره بهم توهین می‌شه. دوباره می‌گه "من خودم منکراتی ام". دستشو که از رو پام هم برداشته می‌ذاره رو شونه‌ی صندلی جلو و می‌خواد بحث منطقی کنه با راننده، دستشو می‌کشم که ولش کن. یه کم سکوت می‌شه. آروم بهش می‌گم که باید همون جا می‌گفت پیاده می‌شیم. یه چیزی تو این مایه ها جواب می‌ده که قرار نیست با اولین ضربه سنگرو خالی کنیم. حوصله این فکرا رو ندارم. دلم می‌خواد وسط اتوبان پیاده شم و از همون جا انقدر برم که این تهران لعنتی تموم شه. کرایه رو میده و راننده هزار تومن بقیه پولو پس میده. فوری هزاری رو از دستش می‌گیرم شیشه رو میدم پایین و می‌ندازمش بیرون. می‌خنده، غمگین می‌خنده، که الان که چی آخه؟ می‌گم دقیقا که هیچی، دقیقا نکته اینه که هیچی. تمام کاری که می‌تونم بکنم اینه، و این هیچیه. می‌خواد دستمو بگیره، دستمو پس می‌کشم.

تمام راه دیگه سکوت بود. حکیم تاریک شده بود و چراغ ماشینا از پشت اشکایی که تو چشمم گیر کرده بود تار سوسو میزدن. نزدیک پیاده شدن بود. گفت هیچی نگم میخواد یه چیزی به راننده بگه. گفتم تو نگو، من باید بگم. قبول کرد و گفت بذار پیاده شی بعد بگو.

"آخرشه، بفرمایین" رو که گفت فوری پامو گذاشتم رو زمین. دیگه نمی‌خواستم لحظه‌ای دم اون ماشین بمونم. با قدمای تند رفتم تو پیاده‌رو. دست اونو هم کشیدم بردمش. هق هق. هق هق. خواست برگرده و نذاشتم. نذاشتم و خودم هم به اون مرد هیچی نگفتم و رفتم. نگفتم که تو این شهر همه جور توهینیو دیده‌م، از اونی که تو خلوتی و تاریکی کوچه‌مون دستشو می‌کشه به تنم و فرار می‌کنه تا اونی که تو شلوغ‌ترین و روشن‌ترین خیابون شهرم بی که شرم کنه بهم متلک می‌گه تا همین گشت ارشادشون که منو برا پوشیدن مانتوی گشاد و نازک و خنک تابستونی تو اون سگ گرما برده مرکز امنیت اجتماعی تا همینی که به من میگه این کارا جاش تو فضای عمومی لعنتی این شهر لعنتی نیست. که اما ماها یادمون می‌مونه، که تو این شهر حق‌هایی داشتیم که هیچ وقت نتونستیم بگیریمشون. که یه روز می‌گیریمشون. که من تو فضای عمومی این شهر زخم خورده‌م و همین جا باید آروم بگیره درد این زخم‌ها. که این شهر می‌میره اگه ما توش زندگی نکنیم. اشک. اشک. دستشو حلقه می‌کنه دورم. بهش می‌گم من یه روز تمام طول بولوارو با موهای بافته‌م می‌دوم. می‌گم من یه روز تمام طول لعنتی این بولوار لعنتی، می‌بوسمش.

   + شقایق ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :