شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

همین چند روز پیش داشتم آفتاب رو روی نگین لاجورد انگشترم می‌دیدم و به خودم می‌گفتم همینشو دوست دارم که هیچ قرار نیست نور آفتاب رو برگردونه، آفتاب روش می‌شه هزار نقطه‌ی گرم و نورانی کوچولو که هیچ کدومشون رو نمی‌شه بیش از یه ثانیه دید انگار. پریروز، بعد از عمری مترو سوار شدم. موقع پیاده شدن یهو دیدم نگین انگشترم نیست. پوست دستم از جای خالی نگینش دیده می‌شد که چون آفتاب بهش نمی‌خورد رنگ پریده بود. مردم پیاده می‌شدن و من شروع کرده بودم دیوانه‌وار کف زمین رو گشتن. یهو در بسته شد. شروع کردم مشت زدن به در. در باز شد و من پریدم بیرون. بی نگین روی انگشترم.

دو روزی همین طور خالی دستم بود انگشتره. هیچی، فقط حس کردم باید یه جا بنویسم که امروز درش آوردم. 

 

   + شقایق ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :