شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

"افسوس که بیهوده فرسوده شدیم..."

من، تو آرامش درهم‌تنیده‌ی اون دو تا آغوش عزیز، یه لحظه مطمئن شدم که خوشحال بودن چیز دور از دسترسی نیست. یکی‌شون برگشت تو و اون یکی با من پله‌ها رو اومد پایین.

یادم می افته به یه باری که داشتیم به واسطه‌ی این دوست مشترکمون با هم حرف می‌زدیم و من با هر کلمه بیشتر ماتم می‌برد که "آخه کی این همه منو شناختی لعنتی؟" و هنوز که حرف می‌زنیم هر بار وحشت می‌کنم که آخه چقدر... یادم می‌افته به وقتایی که یهو شروع می‌کنه بی وقفه حرف زدن و یاد این‌که اولین بار چه قدر به شوق اومده بودم از شنیدن این آدمی که پشت اون نقاب سکوت بوده همیشه.

برق شوق نگاهش وقتی دماوند داشت از پشت کوه درمی‌اومد، وقتی رسیدیم بالای تپه و چشم‌انداز اون پشت دیده شد، تمام لبخنداش که گاهی اون قدر محون که آدم باید به چشماش نگاه کنه تا مطمئن شه لبخند بوده... همه‌ی اینا از فکرم می‌گذره و یهو می‌بینم این آدم حالا شده یکی از چند عزیز زندگی من، و من یه جورایی نگرانشم. نگران این همه غلیظ انسان بودنش. نگران این‌که همراه اون سیگارای لعنتی همیشگیش دود شه کم کم. کاش آدم بیش از دو دست داشت. کاش بیش از دو دست داشتن فایده ای داشت.

   + شقایق ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :