شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

از بد حادثه

یه روز رفتم مدرسه دیدم نصف بچه ها نیستن. گل‌مینا کو؟ سمیه کو؟ حمید کو؟ قراره برگردن افغانستان. چی؟ مجبورن برگردن افغانستان.

یه سال و نیم پیش یه خبری بهشون می‌رسه که آقا هرکی غیرقانونیه پاشه بیاد تو این سه روز ورزشگاه تختی صف وایسه بهش شماره بدیم بعدا قانونی بشه. بهشون گفته‌ن همه‌ی خانواده‌تون هم باید بردارین با هم بیاین. مردم از سه روز قبل رفتن اونجا زنبیل گذاشتن. ازدحام بیش از حد، کثیفی، تشنگی، گرسنگی، بچه‌های کوچیک. سه و نیم میلیون رفتن و به یک میلیون و نیم شماره رسید. همه برگشتن سر همون یه ذره خونه زندگیشون.

حالا الان اومده‌ن گفته‌ن هرکی شماره گرفته بیاد کارت بهش بدیم. مردم رفته‌ن و با یه کارت خروج برگشته‌ن. یا تا یه ماه و نیم دیگه از ایران می‌رین یا اموالتون توقیف و سرپرستتون زندانی می‌شه. گول خورده‌ن.

می‌خوره به اوج گرما. همه با خودشون فکر می‌کنن هرچی زودتر بریم بهتره، احتمالش کمتره بچه‌ی کوچیکمون تو راه تلف بشه. بی‌خبر از این که مگه چقدر وسیله نقلیه وجود داره که یهو این همه آدمو به یه مقصد ببره. اسباب کم‌قیمتشونو هزار بار زیر همون قیمت می‌فروشن، بچه‌شونو از مدرسه درمیارن و حتی نمیان کارنامه‌ش رو بگیرن چون پولی برا تسویه حساب ماهی هفت تومن‌های تلنبارشده ندارن. جمع می‌کنن بساطشونو که برگردن افغانستان. کلی‌هاشون هم به این امید که اونجا یه پولی به یه دلال می‌دن ویزا می‌گیرن قانونی برمی‌گردن.

 

یه وبلاگ خاک‌خورده‌ای داشت این خانوم مدیر عزیزی که داشت اینا رو برا من تعریف می‌کرد، زیر تایتل نوشته بود: ما به این در نه پی خشمت و جاه آمده‌ایم/ از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم.

اینا رو برا من تعریف می‌کرد و من خجالت می‌کشیدم که ایرانی ام.

   + شقایق ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :