شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

"هی فلانی..."

 

ما سالم نیستیم. ما جوون نیستیم اون قدری که نسل قبلی ما با همهی مشکلاشون، تو این سن‌ها جوون بودن. ما شاد نیستیم. من از "ما" گفتن بدم میاد، از "نسل" گفتن بدم میاد. اما حوصله گیر دادن ندارم الان. گیر هم ندین خواهشاً که بی اساس تعمیم نده. حوصله ندارم. نمی‌تونم تحمل کنم این همه ناشادیمونو. این همه مریض بودن زندگیامونو. ما هزارها آدمو زندگی کرده‌یم و پیر شده‌یم، با شخصیت‌های کتاب‌ها و فیلم‌ها با آدم‌های پشت وبلاگ‌ها با خودمون، با هزارها هزارها بار پیچیدن همه‌ی اینا تو خودمون، ما پیر تجربه نیستیم، این‌جوری پیری مسخره ست. ما دیگه بلد نیستیم یه روز عین آدمیزاد خوش بگذرونیم بی که به پیچیدگی‌هایی که خودمون ساخته‌یم فکر کنیم. ما همه‌ش خسته ایم. تن می‌دیم هی، کوتاه میایم که بتونیم دووم بیاریم. آروم آروم خم می‌کنیم خودمونو که نشکنیم. اون قدر تو بودن حل شده‌یم که نمی‌تونیم لحظه‌ای خود لعنتی‌مون نباشیم و تو محض فضای اطرافمون زندگی کنیم، که لذت ببریم از این "فقط همین". یه مشت فرانی بدبخت. یه مشت فرانی تنهای بدبخت. گم شده تو خودمون، تو بودنمون. می‌خوایم به خودمون ثابت کنیم این‌طور نیست، می‌گردیم تو عکسا، چند تا رو تو یه فولدر با یه اسمی شبیه "لحظه‌هایی ناب" کپی می‌کنیم و هی از اول تا آخرشو نگاه می‌کنیم تا باور کنیم چنین لحظه‌هایی هست. لحظه. لحظه. لحظه. ما زندگی نمی‌کنیم، لحظه به هم می‌دوزیم. ما جوون نیستیم.

خسته‌م از دیدن هر روزه‌ی خودم و این همه آدم‌هایی که نمی‌تونن –نه که نخوان- در جواب "چطوری؟" یه لبخند عمیق بزنن و بگن "دارم زندگی می‌کنم، خوبـــــــــــــــم".

پ.ن.: در لحظه بود. حال لحظه بود. الان اما اگه بخوام تغییرش بدم نهایتاً این فعل‌های منفی قاطع رو چیزی شبیه به "سختمونه که..." می کنم.

 

   + شقایق ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :