شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

 

نشستم رو یکی از صندلی‌های ردیف آخر. ساعت یازده صبح بود و اتوبوس خلوت، اما همون اندک آدم‌ها هم سر صندلی‌ها نشسته بودن. من که حوصله نداشتم ازشون بخوام یه دقه بیان این ورتر تا بتونم کنار پنجره بشینم رفتم و نشستم رو یکی از صندلی‌های ردیف آخر، و اتوبوس برا خودش ولیعصرو راه افتاد پایین. ایستگاه قبل از میدون ونک بود و ترافیک بی‌دلیل ساعت یازده صبح.

یه نگاهی به سرتاسر اتوبوس انداختم. از این آخر دنیایی که من نشسته بودم هیچ چهره و لباسی پیدا نبود، فقط یه مشت کله. همه پشت به پشت نشسته بودن و با جدیتی که من نمی‌دیدم اما حسش می‌کردم به جلو نگاه می‌کردن. شروع کرده بودم فکر کردن به این که چرا خوشحال نیستم -دیگه بیکار که می‌شم دیفالت مغزم می‌ره رو این- و لحظه به لحظه بیشتر احساس ناراحتی کردن که اتوبوس صد مترِ بعد از میدون ونک رو هم رد کرد و یه دفعه سرعت گرفت. ناگهان باد پیچید توی اتوبوس و چند تا روسری رو از سرها برداشت و پرده‌های آبی تیره هجوم آوردن تو و پیچیدن و پیچیدن و پیچیدن به خودشون و کشیده شدن به پرده‌های بغلی. و همه رو واداشت که نگاهش کنن. همه سرشونو برگردونده بودن سمت پنجره‌‌ها. و من، از آخر دنیام، تمام این صحنه رو تو یه فریم می‌دیدم. باد. باد. باد.

 

   + شقایق ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :