شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

 

دو روز بیوقفه کارو عقب انداختم و حالا همون "شب پروژه"ی معروفه و من به طرز عجیبی مطلقاً به هیچ جام نیست که ساعت چنده و تا ساعت یک که تحویله چقدر مونده و چند تا شیت از کارام مونده. جور خماری دارم نرم نرم کار می‌کنم و هرچند وقت یه بار شیتایی رو که جمع کرده بودم دوباره در میارم پهن می‌کنم و یه نگاهی بهشون می‌‌ندازم و برای هزارمین بار با بی تفاوتی تمام به خودم می‌گم که کاش لااقل یکیشون بود که کاملاً دوسش داشتم و بلافاصله برمی‌گردم سر ادامه‌ی کارم. یه آبرنگ تک‌رنگ مونده که از تک‌رنگ بودنش گرفته تا طرحی که داره از همه‌چیش متنفرم و موقعی که وقت تحویل اون بود هر کار کردم نتونستم خودمو راضی کنم که بکشمش و حالا هنوز هم مونده و احتمالاً جاش یه مقوای سفید که طرح مدادیش روش هستو بذارم تو آلبوم و تحویل بدم. باید یه ایده برا هماهنگ شدن این صفحه‌هایی که قراره به ترتیب تاریخ باشن و به طرز ناهمگونی سیاه و سفیدن بزنم. از همون ظهر که شروع کردم یه ایده اومده و تا الان انقدر خیس خورده تو ذهنم که باور کنم چیز خوبیه، مخصوصاً که کلی هماهنگی مفهومی –هه هه، بله- با طرحی که واسه جلد زدم داره. در حالی‌که امیدوارم استاد مربوطه هم این هماهنگی رو بفهمه می‌رم نوارا رو ببرم که یهو می‌بینم اِ این‌طوری که رسماً عذادار می‌شه آلبومم و بعد صدای اون موجود خمار توی ذهنم می‌گه خیلی هم خوب، و نوارا رو می‌برم.

بی اشک و آه، بی ورق پاره کردن، بی از اول کشیدن. خیلی خوب و آروم داره به خیر می‌گذره این تحویل. آرام‌تر از نبض یک مرده...

 

   + شقایق ; ٤:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :