شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

 

دوباره رو مود بی‌خود بودن افتاده‌م. اومده‌م خونه و نشسته‌م و با وجود هزار تا کار با ددلاین بسیار نزدیک (دو سه روز آتی) علافی می‌کنم تو اینترنت و از این صحبتا. سعی می‌کنم بشینم فکر کنم الان چی باعث اینه و هی نمی‌فهمم. از این وضعیتی که مغزم مطلقا کار نمی‌کنه متنفرم. حدس می‌زنم دلیلش اون‌قدر ناراحت‌کننده‌ست که ترجیح می‌دم تو خودآگاهم نفهممش. سعی می‌کنم یکی‌یکی چیزای ناراحت‌کننده‌ای رو که یادم میاد بنویسم شاید فایده‌ای داشته باشه.

از این که اون قدری که دلم می‌خواد وقت رو زبان نمی‌ذارم خیلی ناراحتم. از این‌که بلد نیستم با ماژیک چیزی بکشم یه کم ناراحتم. از کتابای زیر تختم و از این که چیزی نمی‌نویسم هم ناراحتم. از این که هنوز تابستون نشده عصبانی‌ام و از این‌که خیلی هنوز مونده تا دانشگاه از بیخ تموم شه خیلی عصبانی‌ام. از این که در هر دوره تحصیلم انتظار پایانشو میکشم خیلی خیلی عصبانی ام. از این که با وجود رشته‌ای با این همه پتانسیل بازم دارم غرغر می‌کنم حالم به هم می‌خوره. از این‌که جز با چند تا از بچه‌هامون با هیشکی تو دانشگاه ارتباط خاصی برقرار نمی‌کنم و حتی ویراستاری دیدار هم تاثیری تو این جریان نداشته بسیار بسیار سرخورده ام. از این‌که کار نمی‌کنم و پول در‌نمیارم هم. از این که دوستام رو کم می بینم حالم داره به هم می خوره. این به جهنم، از این‌که حرف نمی‌زنم و حرف نمی‌شنوم بیشتر. از این‌که ازم هیچ انتظاری نداره کسی آشفته‌م، مگه این چیزی نیست که من همیشه می‌خواسته‌م؟ خیلی تق تق دارم می‌نویسم، باید یه کم بسط بدم..‌

از این سیستم برخورد جدیدم با دانشگاه هیچ راضی نیستم؛ این‌که به جای حرص خوردن و هر کاری رو نه ساعت طول دادن و موهامو کندن بی‌خیالش می‌شم و یا انجام نمی‌دم یا بسیار مزخرف تحویلش می‌دم. این سهل‌گیری چیزیه که از جنس من نیست، برای آروم بودن اعصابم خوبه اما مطلقا از جنس من نیست. هی دارم کارهایی می‌کنم که از جنس من نیست، در راستای زندگی سالم‌تر و کوفت.

الان دوره‌ی بعد از جون کندن‌های بی‌نتیجه‌مه. یکی از دلایل این مودم اینه. تمام تلاش‌هایی که برای بازیابی داشته‌هام کردم، و برای داشتن چیزهایی در آینده به تبعشون، و فقط فرسوده‌م کردن این تلاش‌ها. بدیش اینه که اون‌قدر قاطع بودن حرکاتم که حالا دیگه جایی برا هیچ امیدی نمونده، واضحه که نشدنیه. همیشه خودم به همه توصیه می‌کنم که یه حرکت صریح بزنن و نتیجه رو برا خودشون قطعی کنن که اگه قراره امیدی نباشه هر چه زودتر بفهمن که نیست و دلشونو به یه چیز رو هوا خوش نکن، و حالا حالم بده از این همه معلوم بودن وضعیت. در مورد سه موضوع کاملا بی‌ربط به هم من در یک همچین موقعیتی قرار دارم الان.

دارم بی‌ویرایش و مزخرف می‌نویسم می‌دونم، اما بی‌حوصله‌تر از اونم که درستش کنم و بی‌اراده‌تر از اون که درفتش کنم. می‌خوام بنویسم و خونده بشه. لوس شده‌م، اشکم درمیاد هی، و دلم دوست داشته شدن‌هایی می‌خواد که ندارم. دلم بودن‌هایی رو می‌خواد که ندارم. من دیگه داره بیشتر از اون گریه‌م می‌گیره که بنویسم.

 

   + شقایق ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :