شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

جیمیل و فیس‌بوک و وبلاگ و درفت‌هاش، نوت‌های پراکنده‌ی تو لپ‌تاپ، چندین دفترچه، گوشه‌های کتاب‌هام. دوست ندارم این‌طور نامتمرکز بودن نوشته‌هامو. احساس می‌کنم وقتایی از عمرم که درست نوشته نمی‌شن عملاً هرز می‌رن.

بهار بهش می‌گه پازل دوست‌داشتنی، من اما همون رویامو دوست دارم که بعد از مرگم نوه‌م که داره راجع به زندگی من پرس‌وجو می‌کنه رهنمون می‌شه به یه قفسه‌ای تو اتاق قدیمی‌م و انگشتشو می‌کشه به عطف خاک‌خورده‌ی سررسیدها: 84، ...، 87، ...، 93،...، ... من از این پازل می‌ترسم چون دیگه نمی‌تونم وقتی دارم درباره‌ی نیمه‌ی اول اردی‌بهشتم فکر می‌کنم برم پونزده تا ورقو بخونم و ببینم چه خبر بوده. احساس می‌کنم این‌طوری گم می‌شم تو جریان زندگی. و کاری هم نمی‌تونم بکنم، نمی‌تونم دوباره متمرکز بنویسم، عقم می‌گیره. اما باید بنویسم تا بتونم خودمو تفتیش کنم و به خودم جواب پس بدم. هی سوال‌هایی راجع به جریان فعلی زندگی‌م تو ذهنم میاد اما قبل از این‌که پدرشونو دربیارم به فراموشی می‌سپرمشون. بدم میاد از این وضع. باید بنویسم.

   + شقایق ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :