شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

یه جایی‌ام تو یه شهر ساحلی. مسافرم. یه عالمه پله پهن با شیب کم می‌ره و می‌خوره به دریا. تا می‌بینمش از خوشحالی جیغ می‌کشم و شروع می‌کنم ازشون پایین دویدن. پله‌ها بیشتر از چیزیه که به نظر میاد، هرچی می‌دوم تموم نمی‌شه. یهو یه پر پرنده. دو تا. سه تا. تمام پله‌های زیر پام پر از پر پرنده می‌شه. پله‌ها تموم نمی‌شه. تیکه‌های بال، دم، پا. پله‌ها تموم نمی‌شه. پرنده‌های مرده متلاشی شده. سعی می‌کنم پامو روشون نذارم. هی این ور اون ور می‌پرم. تراکمشون بالا می‌ره. دیگه نمی‌تونم کاری کنم، نه سرعتم پایین میاد نه می‌تونم تو اون سرعت کاری کنم که روشون نرم. چشامو می‌بندم و می‌دوم. بعد فقط ترق توروق استخونه که تو فضا می‌پیچه. و من می‌دونم که این پله‌ها حالاحالا‌ها تموم نمی‌شه. و می‌دونم هم که از خواب نمی‌پرم. فکر کنم بیشتر از چیزی که می‌خواستی تاثیرش تو ذهنم موند اون فریم کذایی. و من دارم به این فکر می‌کنم که واقعا حضور ما چه اثرایی تو بودن اطرافیانمون می‌ذاره. چقدر دقیقا اون چیزیه که ما انتظار داریم. همینه که می‌گم نمی‌شه پیشبینی کرد، ما داریم دنیا رو از زاویه دید خودمون می‌بینیم. افق محدود.

   + شقایق ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :