شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

یه چیزی زیرشیروونی جا گذاشته بودم، یه دقه از وسط اون شلوغ پلوغی و خنده‌های دیوانه‌ی آخر شب، پا شدم اومدم بیرون و رفتم اون ور. چراغو هم روشن نکردم، تندتند پله‌ها رو بالا رفتم و رسیدم اونجا. پنجره‌ها همه باز بود، توری‌هاشونم. رفتم توری پنجره‌ی سمت خونه رو ببندم که یهو، وای. پنجره‌ی اون پایین. پرده‌ی کناررفته، نور زرد گرم و غلیظ، تصویر سایلنت خندیدن خانواده‌ی بزرگی که همو دوست دارن. دست بزرگ دایی که می زد پشت انسی تا سرفه‌ی از شدت خنده‌شو بند بیاره. خوشبختی مجسم...

برگشتم تو خونه، یادم رفت چیزی رو که جا گذاشته بودم بردارم.


شمال بود، عید پارسال. صدای جیرجیرک میومد.

   + شقایق ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :