شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

ف ر ز الف و نون، پوف

با تمام آسه‌آسه خوندن دلچسبی که تو خوندنش پیش گرفته بودم، بالاخره تموم شد این کتاب (جستجو در راهها و روشهای تربیت-توران میرهادی). خیلی جاهاش به هیجان اومدنم بیشتر از اینکه از رو قبول داشتن حرفاش باشه از شجاعت و هوشی بود که کسی تو اون زمان داشت. و البته یه جاش با تمام وجودم عصبانی شدم ازش و مطمئن بودم که درست نفهمیده قضیه رو. تو فصل یکی مونده به آخر (خصلت‌ها و سنت‌ها) یه جایی می‌گه:

"در بازدیدها می‌شنیدیم که این روپوش‌آبی‌ها با شاگردان سایر مدارس فرق دارند. ... با این فکر سعی کردیم خصلت‌ها را در داخل مدرسه به صورت شعاری مطرح کنیم. مثلا بگوییم: روپوش‌آبی‌ها از هیچ چیز نمی‌ترسند، روپوش‌آبی‌ها تمیزند، و... یا در مواقع مختلف یک روحیه جمعی به وجود بیاوریم مثلا یک بار همه‌ی شاگردان را به تماشای فیلم کودکان بردیم. شاگردان مدرسه‌ی دیگری نیز هم‌زمان آمدند ولی جایی برای نشستن نداشتند. یک ندای ما که "روپوش‌آبی‌ها به دوستان خود جا می دهند" سبب شد که شاگردان آن مدرسه جای کافی برای نشستن بیابند."

بعد خودش توضیح می‌ده که البته این روش خوب نبود چون تربیت شرطی می‌شد و عمق نداشت و با عمل نشون دادن بهتره و از این چیزا. خب این که جای خود، اما چیزی که حرص منو درمیاورد اون "روپوش‌آبی‌ها"ش بود. گفتن این کلمه از دو وجه منو اذیت می کنه. بچه های ما با بقیه جاها فرق دارن چیزیه که آقای امینی هم می‌گه و اعصاب من خورد می‌شه. آخه وقتی شما داری این روش تعلیم و تربیت رو اجرا می‌کنی، واضحه، بچه‌ای که از این سیستم متفاوت بیرون میاد موجود متفاوتی می‌شه. اما تاکید رو این تفاوت از یه طرف برچسب زدن به اون بچه‌هاست و از طرف دیگه یه جور به خود بالیدن ناراحت‌کننده... حالا شاید از این دو تا هم چیزیش که بیشتر عصبیم کرد اون بخش اولش باشه؛ برچسب زدن.

"فرزانگانی‌ها". روپوش‌آبی‌ها منو دقیقا یاد این عبارت می‌ندازه. فرزانگانی‌ها.

 

از  اون شعرِ واقعا نمی‌دونم از کجای کی دراومده‌ی "همگی ف، ر، ز، الف و نون، ه، ... ما فرزانگان فرزانگان ..." گرفته تا تمام موردای دیگه‌ای که بچه‌ها با غرور از فرزانگانیبودنشون یاد می‌کردن منو خل می‌کرد. من افراد زیادی رو می‌شناختم که وقتی کسی ازبیرون بهشون می‌گفت فرزانگانی‌ها یه جورایی خاصن قند تو دلشون آب می‌شد. که اکثر جاها با مانتوی مدرسه‌شون می رفتن تا فرزانگانی بودن لعنتیشونو تو چشم جهانیان فرو کنن و سرشونو بالا بگیرن. آره، هر کس در سایه‌ی هر مجموعه‌ای که عضوشه یه ویژگی‌هایی به دست میاره و یه احساس تعلقی به اون مجموعه خواهد داشت و همه‌ی اینا، اما این فرق می‌کنه با این‌که به واسطه‌ی این عضویت خودش رو نژاد برتر بدونه. یه جور وطن‌پرستی افراطیه رسما. اصل چیزی که سال پیش تحمل اون فضا رو برا من غیرقابل‌تحمل می‌کرد همین جو حاکم بود. و این‌که هیچ‌جوری نمی‌تونستم عضوی از اونجا باشم دیگه. بعد اون فرزانگانی مذکور می‌ره دانشگاه و همه چپ و راست می‌گن طرف خودشو می‌گیره غافل از این‌که اون اصولا بقیه رو به چیزی نمی‌گیره.

 

از هم‌مدرسه‌ای‌های بزرگترم عموما می شنیدم که قبلی‌ها یه چیز دیگه بودن و یه ارزشای ویژه‌ای برا خودشون داشتن. که به معنی واقعی کلمه پژوهشگر بودن و شوق یادگیری داشتن و آرزوی بهتر کردن دنیا. احتمالا این چیزی بود که یه وقتی اون برچسبو ساخته بود و مثل همه‌ی چیزای این‌طوری به مرور زمان معنای اصلیشو از دست داده بود.

 

هیچی مث پرمدعا بودن برا من غیرقابل‌تحمل نیست و این یعنی حد اعلای ادعا. من فکر نمی‌کنم که بچه‌های مدرسه‌ی فرهاد نهایتا "روپوش‌آبی" شده باشن، چون زود بیخیال این روش شدن، فقط این‌که حواس خانوم میرهادی به این وجه قضیه نبود برا چند لحظه عصبیم کرد. اگه زیاد تند رفتم و اگه زیادی احساساتی بود نوشته، شرمنده. یه وقتی شاید یه چیز جدی‌تر و غیراحساساتی‌تر درباره‌ش بنویسم.

 

پ.ن.: من توی خرد و حلی و اژه ای و اینها نبودم، ولی اونها هم هر کدوم به شکلی همین جورن.

پ.ن.2: بی‌نهایت شرمنده اما اینکه دیروز با اون دختر دست ندادم و اون قدر زود جمع کردم اومدم شاید تنها دلیلش این بود که تو راه رفتنش وقتی داشت از دور میومد یه شمه ای از اون غرور لعنتی فرزانگانی رو دیدم و دیگه نمی‌خواستم اونجا باشم...

پ.ن.3: حالا همین وسط یه وحشتی هم دارم از این که همین حرفام یعنی که خودم یه آدم پر مدعام و باقی ماجرا...

   + شقایق ; ٦:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :