شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

در شیشه ای رو که میام تو و می‌پیچم سمت راست، راهروی گروه، انگار که اومده‌باشم تو راه‌پله‌های خونه دلم می‌خواد روسریمو درآرم... بعد از مدت‌ها تو مکانی بی‌خاطره و با آدم‌‌هایی بی گذشته‌ی مشترک بودم. حالا همین‌جا، آدم‌ها و مکان‌ها دارن معنای خودشونو پیدا می‌کنن کم‌کم. نیمکت رصد، نیمکت کتاب‌خوندن، درخت نگهبان کلید، پله‌های انجمن، دستشویی دلباز شماره سه، اووَه. لبخند به آدمایی که آشنا به‌‌نظرمیان. برج میلادِ ته خیابونی که تا دندون می‌ره بالا. شنبه‌‌ بعد از کلاس شهرشناسی، باز کردن تمام اون پنجره‌های بلند و تماشای روشنی مهربون صبح پاییز.

نشسته‌م تی‌بگایی که کادو گرفته‌مو ریخته‌م رو میز، یادم باشه فردا ببرم بذارمشون تو کمد :)

   + شقایق ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :