شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

مصرعی اگر خواهم سر کنم غزل دارم

بعد از سه روز از اردوگاه برگشته م. حموم رفته م و لباس تمیز پوشیده م، مسواک زده م، تمیز کردن ناخونام هنوز مونده، و حالم کاملا خوبه.

فکر نمی کردم هنوز توانایی آشنا شدن با آدمای جدیدو داشته باشم، توانایی حل شدن تو محیطو. اونجا من شقایقی که از این و این و اون بدش میاد و هرلحظه امکان داره حالش گرفته شه نبودم. اونا منو نمی شناختن و من از هیچی و هیشکی بدم نمی اومد و هیچ هم ان نمی شدم. با اونا حرف زدن درباره ی خدا همون قدر عادی بود که حرف زدن درباره ی رنگ مو، و من از هیچ کدوم فرار نمی کردم. یه کیف کتاب و فیلمی رو که برده بودم تا تو اون نکبت حوصله م سر نره همون جور دست نخورده برگردوندم.

از این وضعیتِ "پیش اومده"ی جدید راضی ام. از رشته ای که برخلاف همه ی برنامه ریزیا و این مزخرفات یهو سروکله ش پیدا شده از واحدایی که قراره با سمیرا بگذرونم از فیزیکی که می خوام با هدی بخونم از کلاسای موسسه طبیعت که با مرجان خواهم رفت، از همه ی آدمای عجیب و جالبی که این سه روز دیدم. از این که بین کلاسا کلی وقت خالی داریم که هی راه بریم و حرف بزنیم، از تورایی که باید پیدا کنیم، از این که وقت خواهم داشت برم کتابخونه ملی و از این که عمران و علوم مهندسی هردو پایینن. از این که بالاخره احساس می کنم بد جایی نیستم، که کلی وقت دارم، و کلی کار.

یه عالم چایی در پیشه برای ایستاده و آروم خوردن...

   + شقایق ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :