شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

از یه جایی به بعد آأم دیگه به معنای واقعی کلمه طلبکار می شه. از خودش که چرا انقد منفعله و دستش به تلاش بیشتری نمی ره،‌از طرفش که چرا نمی پرسه چیزی وقتی می دونه تو بی پرسیدن نمی گی و داری هرز می ری، از دنیا اصن که چرا همه ش برنامه ها رو جوری می چینه که به هفته می شه یه ماه و یه ماه می شه یه فصل و یه فصلم لابد می شه هرگز. از خود خدا، که چرا یه تکونی به این دوروبر نمی ده.

منی که معمولا "توقع"ی ندارم، توقع براورده نشده خشمگینم می کنه. خشم از اون نوع اصیلش که تو ذهنت با بی رحمی تمام تیشه به هرچی که دم دستت میاد می زنی. که اگه روز قبل پریودت بود می رفتی وایمیستادی پای پنجره و ارتفاع رو بررسی می کردی. آرزو می کنی کاش گاوی بودی که کاری جز حمله بردن به گاوباز نداره، جز وارد کردن بیشترین آسیب ممکن بهش. گاوی که قراره تهش به تراژیک ترین وضع ممکن کشته بشه.

 

دارم مریض می شم.

   + شقایق ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :